دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی - سوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم - تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهد - کاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست - آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم - ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر - حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی - جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم را - آن کش بها نبود تو چونش بها کنی

عمر عزیز رفت به پایان چه می کنی - خود را اسیر و بنده شیطان چه می کنی

دنیا رسول گفت که زندان مؤمن است - ای بی خبر عمارت زندان چه می کنی
فرمان پنج نوبت حق را مقصری - روز جزا و نوبی فرمان چه می کنی
روزی اگر زیارت خاک پدر روی - ترسی که نیز عاجز پژمان چه می کنی
تا گویدت که ای پسر بی وفای من - یاد اسیر کلبه احزان چه می کنی
تبریز گور ساز که آیی به نزد من - کاخ و سرای و صفحه ایوان چه می کنی

دلا چو بسته این خاکدان بر گذرانی - ازین خطیرم برون پر که مرغ عالم جانی

تو مرغ عالم قدسی ندیم مجلس انسی - دریغ باشد اگر تو درین خرابه بمانی
تو باز ذروه نازی نسیم حضرت رازی - قرارگاه چه سازی درین نشیمن فانی
به حال خود نظر کن برون بپر سفر کن - ز جنس عالم صورت به مرغزار معانی
براه کعبه وصلش به زیر هر بن خاری - هزار کشته شود قند داده جان به جوانی
چه خوش بود که به سویش بر آستانه کویش - برای دیدن رویش شبی به روز رسانی
مجو سعادت و دولت ازین جهان که نیابی - ز بندگیش طلب کن سعادت دو جهانی
بیاد بزم وصالش در آرزوی جمالش - فتاده بی خبر و مست از آن شراب که دانی
هزار خسته درین ره فرو شدند و ندیدند - ز بوی دوست نسیمی ز کوی دوست نشانی
حدیث ز هدرها کن که آن ره دگرانست - تو بندگی خدا کن بدان قدر که توانی
ز شمس مفخر آفاق جو سعادت و دولت - که اوست شمس معانی فزون ز شمس مکانی