دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای ماه روی با لب خندان خوش آمدی - مجموع کرده زلف پریشان خوش آمدی

ما را هزار گونه سعادت جمال تست - هرگز مبا کمال تو نقصان خوش آمدی
هست او همای دولت و سیمرغ معرفت - پرواز کرده سوی فقیران خوش آمدی
گر تو قدم به حجره درویش خود نهی - جان و دلم فدای تو قربان خوش آمدی
درویش گر قدوم مسافر طلب کند - اکنون تویی مسافر سبحان خوش آمدی
جامی به دست داری و چشمان نیم مست - با های و هوی نعره مستان خوش آمدی
در چشم من نشیند آن چشم مست تو - ای نور چشم ناصر عکان خوش آمدی
ای شاه شمس دین مفخر تبریز عقل و جان - روح القدس تو را شده درمان خوش آمدی

سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی - سوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم - تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهد - کاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست - آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم - ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر - حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی - جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم را - آن کش بها نبود تو چونش بها کنی

عمر عزیز رفت به پایان چه می کنی - خود را اسیر و بنده شیطان چه می کنی

دنیا رسول گفت که زندان مؤمن است - ای بی خبر عمارت زندان چه می کنی
فرمان پنج نوبت حق را مقصری - روز جزا و نوبی فرمان چه می کنی
روزی اگر زیارت خاک پدر روی - ترسی که نیز عاجز پژمان چه می کنی
تا گویدت که ای پسر بی وفای من - یاد اسیر کلبه احزان چه می کنی
تبریز گور ساز که آیی به نزد من - کاخ و سرای و صفحه ایوان چه می کنی