دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر از فتور هر کس مقصود را بمانی - میدان که تو همیشه خیره سر زمانی

وان کارهای هر کس در راهت امتحانست - ماریست گر کشیدی واصل شود امانی
آن کارهاست ظاهر آن کارهاست باطن - عاشق چه باک دارد ز آفات دو جهانی
عاشق نباشد آن کس کو گفت من بلاها - بر خود نگیرم ایرا وصلی است در کمانی
من شسته ام همین جا در راه عشق نایم - تا پیش دیده بینم مقصود را عیانی
بر یک امید عاشق بهر رضای دلبر - ویران کند جهانی از حمله های جانی
در بحر عشق کشتی هست آن نیاز عشق - کشتی مده ز دستت زیرا که در میانی
معشوق کی پذیرد هر جایی منافق - همرنگ هر حریفی همرنگ هر مکانی
گر نزد عاشق آیند صد یوسفان نمایند - گوید مرا از آن چه چون نیست آن فلانی
در پیش عاشقی بود دعوی عشق کردی - کردش کسی ملامت کاخر تو هم برانی
تا خود چه کار آید عشق کسی که از وی - در محنت و بلایی وز وصل بر کرانی
اینجا یکی ملیحی جان پروری لطیفی - در عشق او بجا آ یاوه مکن جوانی
زان خود شدستی محروم زین شاهد چو شکر - برخور که تا نباشد از دو طرف زیانی
گفتا که من تنی ام معشوق چون سر من - سر کی توان بریدن چون سر کند گرانی
ماننده ادیمم سوی یمن روانم - تا بر سرم نیاید استاره یمانی
خورشید و مه چه سودت ما را سهیل باید - نزد ادیم او را در چرخ نیست ثانی
این یک مثال بشنو دستی است زخم خورده - داروش می نمایم در رنج امتحانی
تو گوییم فرو بر این دست را که رنج است - تا دست پرنگاری چون دست خویش دانی
پس گوییم ز معشوق بیگانه شو چگونه - جایش کسی بمیرد نه باقی و نه فانی
عاشق چو جزو معشوق کلیست این همی دان - حق است این یقین دان از وحی آسمانی
گر تو به عشق آن شه شمس الحق نشستی - با جان آن خداوند تو نیز همچنانی

گر مرد این حدیثی ره پیش بر بمردی - ورنه بخانه بنشین چه مرد این نبردی

مردان هزار دریا خوردند و تشنه مردند - تو مست از چه گشتی چون جرعه ای نخوردی
گفتی برو سپردن گردی بر آرم از ره - نی هیچ ره سپردی نی هیچ گرد کردی
برخیز و خاک ره شو در زیر پای مردان - بر فرقها نشینی وقتی که گرد گردی
گر سالها به پهلو می گردی اندر این ره - مرتد شوی اگر تو یکدم ملول گردی

وقتی خوش است ای دل بشنو بحق یاری - ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری

دل را مکن چو خاره، مگزین ز ما کناره - یا منیة الفواد، دار ولا تمار
ساقی خاص روحی، در ده می صبوحی - اللیل قد تولی و البدر فی التواری
ای برده هوش ما را، یار آر دوش ما را - اسقیتنا کوسا صرفا علی الخمار
مار را خراب کردی، غرق شراب کردی - حتی بدا و افشا، ما کان فی سراری
سلطان خیل مایی، لیلی لیل مایی - یا لدة اللیالی، یا بهجة النهاری
ای سر طور سینا وی نور چشم بینا - انت الکبیر فینا، فارحم علی اصغاری
هین نوبت جنون شد، مستی ما فزون شد - یا مسکرالعقول، یا هادم الوقاری
شاه سخنور آمد، موج سخن درآمد - نحن الصدی لضدی، والله خیر قاری