دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل ز جان گذر کن تا جان جان ببینی - بگذار این جهان را تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا هرگز رسی به عقبی - آزاد شو از اینجا تا بی گمان ببینی
گر تو نشان بجویی ای یار اندرین ره - از خویش بی نشان شو تا تو نشان ببینی
از چار و پنج بگذرد در شش و هفت بنگر - چون از زمین بر آیی هفت آسمان ببینی
هفت آسمان چو دیدی در هشتمین فلک شو - پا بر سر مکان نه تا لا مکان ببینی
در لامکان چو دیدی جانهای نازنینان - بی تن نهاده سرها در آستان ببینی
بربند چشم دعوی بگشای چشم معنی - یکدم ز خود نهان شو او را عیان ببینی
ای نانهاده گامی در راه نامرادی - بی رنج گنج وحدت کی رایگان ببینی
نفست سگست میدان سگ رامپرورای جان - سگ را بران تو خنجر تا خود امان ببینی
هی های شمس تبریز خاموش باش ناطق - تا جان خویشتن را زان شادمان ببینی

تا کی دلا تو دور از روی نگار باشی - گلزار او نبینی رنجور و زار باشی

از وی نظر نبینی از وی خبر نیابی - چون ماهیی ز بحرش در انتظار باشی
گرگ فراق فربه گشتست خون مادر - اندر فراق یوسف لاشک نزار باشی
چشمش چو آهوی بود یا شیر بیشه عاشق - زین هر چه هر چه بود او باری شکار باشی
ای باد روح پرور از بهر من به تبریز - سر بر زمین نه او را چون برگذار باشی
بهر کنار او را ای جان مرا بگویی - کز بحر عشق تا کی تو بر کنار باشی
زخم سگ فراقش می کش دلا به دندان - بر تازی وصالش روزی سوار باشی
چون گنج بی کرانه مخدوم شمس دینست - شاید که همچو مهره وابست یار باشی
جان را تو دار داری میکن که ناگهانی - در بارگاه وصلش با گیر و دار باشی
پس مانده فراقی روزی نمایمت من - تو حاکم و سبک رو چون روزگار باشی
نان پاره ای چو دادت او از تنور وصلش - شمشیر حق گردی بس آبدار باشی
ای دست از فراقش از زخم من نگاری - جام وصال در کف پیش نگار باشی
ای چشم چون خرانم می بار ز ابر رحمت - کز شمس حق دین تو زو نوبهار باشی
ای چرخ و بخت و طالع بیکار گشته ای لیک - خورشید من برآید گردان کار باشی
بی او خریست این بخت بارش ز خار هجران - گوریش خر به زیر آ چه قید بار باشی
بخت آن بود که روزی در وصل تاج خوبان - در پیش تخت بختش فرمان گذار باشی
با وصل او ببافم گر پود و تار بخت است - گاهی چو پود گردی گاهی چو تار باشی
خورشید می خرامد در بر جهای دولت - در وصل آن یگانه دوران هزار باشی
ای هر دو دیده من آمد بشارتی نو - کز دید آن یگانه هر یک چهار باشی
بی وصل او یکی آه تنها ز جمله عشرت - در وصل آن یگانه دوران هزار باشی
گفتی به بحر عشقم گستاخئی تو باری - گفتم که آری بارم گر رانکه یار باشی
تبریز هیچ باشد من پیش او نشسته - چون احمد و ابوبکر وانگه تو غار باشی

جامی ز عشق پر کن صاف و رواق ساقی - تا محو گردد از جان صدق و نفاق ساقی

آن مادر بدی را چادر کشان و سرمست - از خم خسروانی بستان طلاق ساقی
عقل است چون پدر لیک آن مادر خیانت - با این پدر بجنگ است گشتیم عاق ساقی
زیرا که عشق جانی در جام ماست جوشان - وز بند این پدر جان آمد بقاق ساقی
جانیست جام عشق بگذشته از لطیفی - از صد هزار جانها اندر مذاق ساقی
چه جای جام و جانست چه جای بحر و کانست - ماهی عرش بر تر پاک از محاق ساقی
ای مطرب الله الله بر گو صریح مطلق - میخانه شمس دین است بالانفاق ساقی
از جام رطل او ریز رطل چگونه رطلی - گر رطل باده سوزد جان فراق ساقی
با جمله حریفان سرمست سوی تبریز - ماییم کوست رشک شام و عراق ساقی