دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چشم منش چون بدید گفت که نور منی - جان منش چون بدید گفت که جان منی

صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید - فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم - گاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر - تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی - هست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شو - زانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم - مغز نمایم ولیک وای اگر بشکنی

وه که دلم برد غمزه های نگاری - شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلم چون نبود خالی از اندوه - درد و غمم چون بود ز یار و دیاری
از پی این عشق اشک هاست روانه - خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند - تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش - تا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت - بر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود - ماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن - از تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه - خلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی - خود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم - خوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم - هیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن خوش خوش خو - آنکه ز حکمش نیافت کوه وقاری

ای کاروان منزل آخر چه بار داری - نقد ابد گزیدی یا یار زنگباری

چون شاه نقد جوید هر جنس در نگنجد - می جوی نقد خود را اندر تن حصاری
این قلعه چار برج است یک پاسبان اصلی - بشناس پاسبان را بگذار هر چهاری
تن خاک و باد و آبست آتش درو مسلط - اینها چو قرب دارند با تن مکن تو یاری
تو مرغ قصر شاهی اندر قفص چه باری - چون حکم شه در آید بشکن قفص چه باری
چندانکه درد خوردی از درد درد بردی - مشکن تو جام صافی تا بشکند خماری
از دام چون رهیدی بر قصر شه رسیدی - هر دو جهان بدیدی لیل تو شد نهاری
عزم سفر که کردی رفتی و آمدی باز - بگشا سر قماشت هر نیک و بد که داری
شمس الحقا به تبریز اسرار هر دو عالم - پیداست پیش رویت پنهان چگونه داری