دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بر در خانه منم ای مه و ای مشتری - جمله منم تو شده گشته من از من بری

بر در تو جانها جمله به سر ایستند - زانکه نیند جانها بر در تو سرسری
حسن تو خود برده است از دل و از جان قرار - پس چه شود حال چون لطف کنی بر سری
از دم عیسی هزار کشته دیرینه را - زنده کن و خاک زن بر حیل سامری
زهد و عبادات تن وجد و صفاهای دل - نرد صفا آب بود چون گذر کافری
از لمعان تو یافت زهره و مه تاب او - از لطف طفل جان تربیت مادری
عنبر و مشک از کساد باشد کمتر ز خاک - زلف تو چو در جهان فرش کند عنبری
طفل رهت بوده اند با همه اجلال خود - کرخی و شیخ جنید کان صفا بستری
جان همه مهره ای کف تو چون بوالعجب - برد دل از دلبران بر سنن دلبری
رو بنما و بزن حسن بتان را به هم - کز ید بیضا بگشت روی سیه ساحری
صدر خداوند دل شمس حق دین که باد - ظلمت تقلیدها از کرمش انوری

چشم منش چون بدید گفت که نور منی - جان منش چون بدید گفت که جان منی

صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید - فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم - گاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر - تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی - هست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شو - زانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم - مغز نمایم ولیک وای اگر بشکنی

وه که دلم برد غمزه های نگاری - شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلم چون نبود خالی از اندوه - درد و غمم چون بود ز یار و دیاری
از پی این عشق اشک هاست روانه - خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند - تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش - تا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت - بر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود - ماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن - از تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه - خلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی - خود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم - خوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم - هیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن خوش خوش خو - آنکه ز حکمش نیافت کوه وقاری