دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی - وه که چه می زیبدش بدخویی و سرکشی

گاه چو در می رود قاعده شب روی - می کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان - تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را - سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب جان این جامه زمان برکنی - وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را - تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست - نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری - خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود - قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست - تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان - تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

بر در خانه منم ای مه و ای مشتری - جمله منم تو شده گشته من از من بری

بر در تو جانها جمله به سر ایستند - زانکه نیند جانها بر در تو سرسری
حسن تو خود برده است از دل و از جان قرار - پس چه شود حال چون لطف کنی بر سری
از دم عیسی هزار کشته دیرینه را - زنده کن و خاک زن بر حیل سامری
زهد و عبادات تن وجد و صفاهای دل - نرد صفا آب بود چون گذر کافری
از لمعان تو یافت زهره و مه تاب او - از لطف طفل جان تربیت مادری
عنبر و مشک از کساد باشد کمتر ز خاک - زلف تو چو در جهان فرش کند عنبری
طفل رهت بوده اند با همه اجلال خود - کرخی و شیخ جنید کان صفا بستری
جان همه مهره ای کف تو چون بوالعجب - برد دل از دلبران بر سنن دلبری
رو بنما و بزن حسن بتان را به هم - کز ید بیضا بگشت روی سیه ساحری
صدر خداوند دل شمس حق دین که باد - ظلمت تقلیدها از کرمش انوری

چشم منش چون بدید گفت که نور منی - جان منش چون بدید گفت که جان منی

صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید - فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم - گاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر - تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی - هست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شو - زانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم - مغز نمایم ولیک وای اگر بشکنی