دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

از کجا آمده ای می دانی - از میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ به یادت ناید - آن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن ها - لاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی بستر خاک - این چه بیع است بدین ارزانی
طلب تو ز فلک آمده اند - خوبرویان خوش نورانی
بهل این گفت و بدیشان بنگر - تا برندت به مقام جانی
لیک اگر واقف اسرار شوی - صد از ایشان بجوی نستانی
بازده خاک و بدان قیمت خود - نی غلامی ملکی سلطانی
چنگ در دامن شمس الدین زن - زو طلب رهبری و ره دانی

از صفت آینه گر به صفا در رسی - نیک مصفا دلی سخت عجائب کسی

صدر ملایک شوی گر چه تو دیدی بدی - بحر شوی گر چه تو بر لب دریا خسی
گفتم ای نور چشم چون که ببینم تو را - بحر نخواهم از آن که مر مرا تو بسی
جامه جان ضرب کن گر هوست می کند - کز خر عشقش شوی تا با بد مکتسی
سیرت و سر جنون کی شودت آشکار - تا تو بپابند عقل بسته این مجلسی
مرده شو ای بوالفضول بر سر کوه لقا - گر تو به صدق تمام در هوس کرکسی
تا ننماید تو را نور ستاره سحر - زیر فلک خنسی گاهی و گه کنسی
جان من و جان تو پیش یکی بوده اند - همنفسان در حرم همسفر مقدسی
چشم و چراغی تو لیک بوسه ده این شمع را - تا تو منور شوی زانکه ازین مقبسی
چون به وصالش رسی گوهری بینا شوی - گفت همه گوهران پیش تو شد اخرسی

این دل من سوی شاه نیک تو مستعجلی - بی سر و بی پادشه گوی که لا یعقلی

خار فراق ست هجر پای تو تا سر دلا - گر چه تو از گلشن تازه مثال گلی
چون برسی سوی او یاد بیاری ز من - وز جگر خسته ام پس تو چگونه دلی
حضرت او آینه تو چو خیالی درو - این تویی یا آینه نکته بس مشکلی
خواه تویی خواه او چون تو نه ای زو جدا - ای دل مقبول او رو که تو بس مقبلی
دل به من خسته گفت گر چه بود آتشی - بنگر چه گفته ای بس کن اگر عاقلی
ذره چه باشد که او گر چه بود مست مهر - مهر کرد خویش را این بود آن جاهلی
گفتم ای دل تو را دانم کز کیست آن - این نفس پرصفا این نظر کاهلی
این ز خداوند ماست شمس حق دین که هست - بر همه اسرار غیب رای ورا شاملی
مژده تو را ای دلا کز نظر لطف او - ز آن سوی اقلام حسن عالم و هم عاملی
لیک برای خدا خدمت و سجده ز ما - جانب تبریز بر زود مکن حاملی