دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

عذر العشق فزلت قدمی - مزج الفرقة دمعی بدمی

و حنی القلب بما اورثنی - ندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و ن آی - اسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنی - شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانم - نیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترا - بدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال - حسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم - من اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدما - منک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبر - ز من بی دل و هذا قسمی
لا تهج قتلی بالصید وصل - و اجرنی انا صید الحرمی

از کجا آمده ای می دانی - از میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ به یادت ناید - آن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن ها - لاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی بستر خاک - این چه بیع است بدین ارزانی
طلب تو ز فلک آمده اند - خوبرویان خوش نورانی
بهل این گفت و بدیشان بنگر - تا برندت به مقام جانی
لیک اگر واقف اسرار شوی - صد از ایشان بجوی نستانی
بازده خاک و بدان قیمت خود - نی غلامی ملکی سلطانی
چنگ در دامن شمس الدین زن - زو طلب رهبری و ره دانی

از صفت آینه گر به صفا در رسی - نیک مصفا دلی سخت عجائب کسی

صدر ملایک شوی گر چه تو دیدی بدی - بحر شوی گر چه تو بر لب دریا خسی
گفتم ای نور چشم چون که ببینم تو را - بحر نخواهم از آن که مر مرا تو بسی
جامه جان ضرب کن گر هوست می کند - کز خر عشقش شوی تا با بد مکتسی
سیرت و سر جنون کی شودت آشکار - تا تو بپابند عقل بسته این مجلسی
مرده شو ای بوالفضول بر سر کوه لقا - گر تو به صدق تمام در هوس کرکسی
تا ننماید تو را نور ستاره سحر - زیر فلک خنسی گاهی و گه کنسی
جان من و جان تو پیش یکی بوده اند - همنفسان در حرم همسفر مقدسی
چشم و چراغی تو لیک بوسه ده این شمع را - تا تو منور شوی زانکه ازین مقبسی
چون به وصالش رسی گوهری بینا شوی - گفت همه گوهران پیش تو شد اخرسی