دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آنچه در سینه نهان می داری - درنیابند چه می پنداری

خفته پنداشته ای دل ها را - که خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دل - آن بدیده ست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روز - تا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتری - گر چه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشی - گر چه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگر چه که ننالد دانند - کو چه شکل است به وقت زاری
ور بنالد ز غمی هم دانند - کو ندارد صفت هشیاری

عذر العشق فزلت قدمی - مزج الفرقة دمعی بدمی

و حنی القلب بما اورثنی - ندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و ن آی - اسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنی - شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانم - نیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترا - بدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال - حسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم - من اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدما - منک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبر - ز من بی دل و هذا قسمی
لا تهج قتلی بالصید وصل - و اجرنی انا صید الحرمی

از کجا آمده ای می دانی - از میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ به یادت ناید - آن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن ها - لاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی بستر خاک - این چه بیع است بدین ارزانی
طلب تو ز فلک آمده اند - خوبرویان خوش نورانی
بهل این گفت و بدیشان بنگر - تا برندت به مقام جانی
لیک اگر واقف اسرار شوی - صد از ایشان بجوی نستانی
بازده خاک و بدان قیمت خود - نی غلامی ملکی سلطانی
چنگ در دامن شمس الدین زن - زو طلب رهبری و ره دانی