دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری - همه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش - قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری - بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را - خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست - ای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی - ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی - چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد - به سوی او نروی و پی جوشن گیری
شمس تبریز بجو فارغ ازین و آن شو - تا بیابی چو حسن خلق تو احسن گیری

بار دیگر حیلتی برساختی - سوی جان عاشقان پرداختی

بار دیگر در جهان آتش زدی - تا به هفتم آسمان برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی - گوی را در لامکان انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان - جان ها را یک به یک بشناختی
در زدی در طور سینا آتشی - کوه را و سنگ را بگداختی
بود در بحر حقایق موج ها - بر سر آن بحر جان می تاختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت - بهر کشتی بادبان افراختی

تا بر آوردم سر از دیوانگی - ساختم صد لشکر از دیوانگی

بر صف دنیا و عقبی تاختم - قهر کردم یکسر از دیوانگی
نسخه دل را که بحر حکمت ست - کرده ام من ابتراز دیوانگی
معرفت دریای بی پایان ماست - لیک دارد گوهر از دیوانگی
عود جان را چون که خواهی سوختن - رو طلب کن مجمر از دیوانگی
رو در هستی خود بر خود ببند - تا گشاید صد در از دیوانگی
هستی دیوانگان گر بایدت - رو طلب کن ساغر از دیوانگی
پای بر فرق فلک ها می زنم - تا بر آرم اختر از دیوانگی
قصه و عظم بکروبی رسید - چون نهادم منبر از دیوانگی
شمس امشب باز مست و بیخود است - تا چه دارد در سر از دیوانگی