دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سر ز تو یافت سری روز تو دزدید پری - ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری

شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند - قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم - که نبود و نبود سیمبری سیم بری
مشتری بود زلیخا مه کنعانی را - سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل - بتری غره مشو چنگ کنندت بتری
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست - وای بر مادر تو گر نکند دل پدری
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم - زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی - ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو - که اثرهاست نهان و عدم و بی صوری
شمس تبریز تویی راحت جان و دل من - نیستی غایب و حاضر همه دم راهبری

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری - همه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش - قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری - بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را - خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست - ای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی - ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی - چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد - به سوی او نروی و پی جوشن گیری
شمس تبریز بجو فارغ ازین و آن شو - تا بیابی چو حسن خلق تو احسن گیری

بار دیگر حیلتی برساختی - سوی جان عاشقان پرداختی

بار دیگر در جهان آتش زدی - تا به هفتم آسمان برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی - گوی را در لامکان انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان - جان ها را یک به یک بشناختی
در زدی در طور سینا آتشی - کوه را و سنگ را بگداختی
بود در بحر حقایق موج ها - بر سر آن بحر جان می تاختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت - بهر کشتی بادبان افراختی