دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دل من بی تو خراب است تو هم می دانی - جگرم بی تو کباب است تو هم می دانی

رخ تو کان نبات ست تو هم می دانی - لب تو آب حیات ست تو هم می دانی
گفته بودی که زکاتی بدهم ای درویش - وانگه این وقت زکاتست تو هم می دانی
هر که گوید که حرامست حرامش بادا - بر درویش حلال است تو هم می دانی
هر که کولیده به مسند بنشیند باید - ره درویش گشاد است تو هم می دانی
شمس تبریز ازین کوی ملامت مگریز - آنکه این شاه حیاتست تو هم می دانی

ره رو ای جان سبک خیز غریب سفری - سوی دریای معانی که گرامی گهری

بر گذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست - مکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
سر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک - پی یاران بریده چه کنی گر ببری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو - که ازین کوه نیاید تن کس را کمری
هین سبو بشکن و در جوی روای آب حیات - پیش هر کوزه گری چند کنی کاسه گری
گر بمانی تو هزاران و شوی همچو شهان - بازگشت تو بدانجاست کز آن بر حذری
هله خوش باش زمانی که درین غربت من - بر زبان باز شوی تو چو پس پرده دری
عاشقانه شو و مجنون ز پی لیلی جان - تا تو جانانه شوی و رهی از کور و کری
خوش همی باش در آن مجلس قدس ازلی - زانکه شاهی تو اگر چه که درین دم حشری
بس کن از شمس که میری بغروب و مه شرق - که ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
شمس تبریز به بخشد کمری تاج نهی - بیکی غمزه شیرین چو شعاع سحری

سر ز تو یافت سری روز تو دزدید پری - ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری

شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند - قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم - که نبود و نبود سیمبری سیم بری
مشتری بود زلیخا مه کنعانی را - سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل - بتری غره مشو چنگ کنندت بتری
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست - وای بر مادر تو گر نکند دل پدری
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم - زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی - ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو - که اثرهاست نهان و عدم و بی صوری
شمس تبریز تویی راحت جان و دل من - نیستی غایب و حاضر همه دم راهبری