دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

داده جامی ز می صرف عقیق عملی - تا برد جان و دلم را به طریق دغلی

هر دو چشمم شده چون خون خروسان سحر - بر یکی جام چو خون گشته چو شمشیر علی
مستکی گشتم و بی عقل شدم من به هوس - گشته انگشت زنان رقصک و ضرب بغلی
آن سبال ملکی را نخرد یک تره - گر از آن می بچشد هندوک با کملی
از زمین تا به سما رقص نوایش گیرد - آن که چون کوه گران جان شود اندر کسلی
مفلسان را به دماغ ار اثری زان برسد - همچو قارون شود آن درد انانی دملی

دل من بی تو خراب است تو هم می دانی - جگرم بی تو کباب است تو هم می دانی

رخ تو کان نبات ست تو هم می دانی - لب تو آب حیات ست تو هم می دانی
گفته بودی که زکاتی بدهم ای درویش - وانگه این وقت زکاتست تو هم می دانی
هر که گوید که حرامست حرامش بادا - بر درویش حلال است تو هم می دانی
هر که کولیده به مسند بنشیند باید - ره درویش گشاد است تو هم می دانی
شمس تبریز ازین کوی ملامت مگریز - آنکه این شاه حیاتست تو هم می دانی

ره رو ای جان سبک خیز غریب سفری - سوی دریای معانی که گرامی گهری

بر گذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست - مکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
سر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک - پی یاران بریده چه کنی گر ببری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو - که ازین کوه نیاید تن کس را کمری
هین سبو بشکن و در جوی روای آب حیات - پیش هر کوزه گری چند کنی کاسه گری
گر بمانی تو هزاران و شوی همچو شهان - بازگشت تو بدانجاست کز آن بر حذری
هله خوش باش زمانی که درین غربت من - بر زبان باز شوی تو چو پس پرده دری
عاشقانه شو و مجنون ز پی لیلی جان - تا تو جانانه شوی و رهی از کور و کری
خوش همی باش در آن مجلس قدس ازلی - زانکه شاهی تو اگر چه که درین دم حشری
بس کن از شمس که میری بغروب و مه شرق - که ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
شمس تبریز به بخشد کمری تاج نهی - بیکی غمزه شیرین چو شعاع سحری