دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا کیم دل ز غم عشق بدینسان داری - تا کیم دیده درین گوشه درافشان داری

دل مجروح مرا درد و غمت نیست تمام - کز غم دیگرش از جمع پریشان داری
بنشیند ز هوای حرمم طایر قدس - تا کیش بسته پر و بال تو سلطان داری
به طواف حرم ار نیست رهی شایسته - پس چرا روی دلم در ره وجدان داری
ای که داری سر آزاده غنیمت دارش - هان مبادا که بدامیش چو زاغان داری
همت شمس به جز کوی تو نارد به نظر - زان سبب گرد درش واله و حیران داری

داده جامی ز می صرف عقیق عملی - تا برد جان و دلم را به طریق دغلی

هر دو چشمم شده چون خون خروسان سحر - بر یکی جام چو خون گشته چو شمشیر علی
مستکی گشتم و بی عقل شدم من به هوس - گشته انگشت زنان رقصک و ضرب بغلی
آن سبال ملکی را نخرد یک تره - گر از آن می بچشد هندوک با کملی
از زمین تا به سما رقص نوایش گیرد - آن که چون کوه گران جان شود اندر کسلی
مفلسان را به دماغ ار اثری زان برسد - همچو قارون شود آن درد انانی دملی

دل من بی تو خراب است تو هم می دانی - جگرم بی تو کباب است تو هم می دانی

رخ تو کان نبات ست تو هم می دانی - لب تو آب حیات ست تو هم می دانی
گفته بودی که زکاتی بدهم ای درویش - وانگه این وقت زکاتست تو هم می دانی
هر که گوید که حرامست حرامش بادا - بر درویش حلال است تو هم می دانی
هر که کولیده به مسند بنشیند باید - ره درویش گشاد است تو هم می دانی
شمس تبریز ازین کوی ملامت مگریز - آنکه این شاه حیاتست تو هم می دانی