دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری - که ز می بر آتش آیی که ز می عظیم کاری

ز برای سوزش دل بفروخت عشق آتش - ز پی سیاست جان بزداست عشق داری
ز کفم برفت بودی ز دلم نخواست دودی - چو نهاد گشت باغی همه جان نرست خاری
صنما زمان وصلت که ربود دیده چون برق - چه شدی اگر بماندی دو سه روز کی چهاری
که دو دیده راست آیی ز وصال یادگاری - دل خسته را از آن رخ برسیده است یاری
به دل من آتش تو که به آسمان رسیده است - پر سوز و سازوار است عجب این چنین شراری
ز برای مژده من بفرست جامی از می - که دلم ز چشم مستت بشد است خمر خواری
که تراست بحر مینا که بغرد و بجوشد - که بود به بزم عیشت ز کساد روزگاری
که تو را ز دادن می چه که هست روح باقی - ز نهایت سخاوت ز کرم به دست عاری
ز شمار روز هجران برهان بمی رهی را - ز لبی که نزد او می نه به دست در شماری
و اگر نه ای دو دیده بدهم ز خاک تبریز - ز برای کحل دیده بکف صبا غباری

ز رحیق شمس دینم تو بیار باده ساقی - که شود سوار جامی و دل پیاده ساقی

ز رحیق با کسادش برسان تو داد دادش - که شد است پای بسته ز منش گشاده ساقی
گه ز مادر حیاتت که ولیست اصل حشرت - بسر طرب فزایم شده است زاده ساقی
تو بدان میی که دادی بفزا مکن قناعت - که حریف ها بنوشد برسان ز باده ساقی
سفر هوای آن مه ز فراق نیک صعب است - تو درین سفر بیفزا ز میم ز داده ساقی
بشنو تو نکته ای را که فتاده است شیرین - خنک آنگهی که بینی ز میم فتاده ساقی
دل شیر گیر ما را نه فراق آهوستی - ز میم حمایتستی ز میم قلاده ساقی
به قطار اشترانت شتریست بار او می - به علامتی که هستش بنشان مراده ساقی
ز میی بار ما را که ز حدت و شرارش - بشود چو شیر نری بز لنگ باده ساقی
چه کنم سریر دولت بمیم خوشست حالت - که بس ست می مرا خود شرف و وساده ساقی
کندش به مکر و حیله می راقب چو جوحی - دل اگر چه باشد ابله و سلیم ساده ساقی
اگرم چو سیم نبود سخنی شنو نمازی - تو گرو کن از پی می بدکان سجاده ساقی
تو ببر به سوی تبریز ز بر من این تحیت - که منت نمایم این دم ره راست جاده ساقی

سر و پا برهنه آمد ز نشان بی نشانی - ز فنای خود رسیده به بقای جاودانی

ز مقام لی مع الله همه مست جام وحدت - شده محو در نظرشان ارنی و لن ترانی
چو به همت اند ره رو نشوند بند صورت - ز وفای قرب صحبت همه مرکز معانی
اثری زرای ایشان دم صبح صادق آمد - شده خاک پای ایشان همه آب زندگانی
چه کنی حدیث ایشان که دمی ز خود نرستی - چه زنی تو لاف ایشان که تو بند این و آنی
گهریست ذات ایشان ز مکان کان منزه - ز جهت برون شده زان که نه جسمی و نه جانی
سر عقل نیستی شان پی عقل بر پریده - زده عقل کل درین ره دم عجز و ناتوانی
صفت از صفات ایشان کنم ار بیان حقیقت - به سماع خرم آیند ملکان آسمانی