دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو ندیم عقل کل شو که شریف از آن لقایی - خبری فرست ما را که خلیفه خدایی

چو خلیفه نور پاک ست نه چو شکری هلاک ست - تو در آ و خوش اثر کن که ولی مرشدایی
چو خدا کریم و قادر چه کند ز خاک ظاهر - تو نخوانی و ندانی تو هنوز در هوایی
منم و سری و طاسی به فقیری و پلاسی - چو نبی فقیر آمد همه انبیا نیایی
منشین به صدر مردان که ضلال و بس جهولی - چو حکیم در ملاج آی تو شکسته دل چرایی
سفری فتاد ما را به ولایت معانی - که خرد متاع ما را که تو مرد باصفایی
جگرم خراب یلدی که قچن کلر نگارم - همه شب همه خروشم که به حق ز در در آیی
دل عاشقان نه خاک ست که وثاق ذات پاک ست - تو برو قلوب دریاب که ز نور مصطفایی

تویی اندرین ضمیرش که فزونتر از جهانی - تو چو نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم - تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت - صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو - صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است - بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است - به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها - به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان - به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد - به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
مجر الحبیب روحی و هما بلامکان - حجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان - و جنانه محیط و جنانه جنانی
بفروز شمع جان را ز جمال شمس تبریز - که دلت شود مصفا ز کدورت نهانی

ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری - که ز می بر آتش آیی که ز می عظیم کاری

ز برای سوزش دل بفروخت عشق آتش - ز پی سیاست جان بزداست عشق داری
ز کفم برفت بودی ز دلم نخواست دودی - چو نهاد گشت باغی همه جان نرست خاری
صنما زمان وصلت که ربود دیده چون برق - چه شدی اگر بماندی دو سه روز کی چهاری
که دو دیده راست آیی ز وصال یادگاری - دل خسته را از آن رخ برسیده است یاری
به دل من آتش تو که به آسمان رسیده است - پر سوز و سازوار است عجب این چنین شراری
ز برای مژده من بفرست جامی از می - که دلم ز چشم مستت بشد است خمر خواری
که تراست بحر مینا که بغرد و بجوشد - که بود به بزم عیشت ز کساد روزگاری
که تو را ز دادن می چه که هست روح باقی - ز نهایت سخاوت ز کرم به دست عاری
ز شمار روز هجران برهان بمی رهی را - ز لبی که نزد او می نه به دست در شماری
و اگر نه ای دو دیده بدهم ز خاک تبریز - ز برای کحل دیده بکف صبا غباری