دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بشنو ز نی سماعی به زبان بی زبانی - شده بی حروف گویا به لسان ارمغانی

بگشا تو شمع جان را چه گشاده ای زنان را - که حدیث سر شنیدن تو به گوش دل توانی
ز نی است مستی ما نه ز می بزن زمانی - که حریف خوش نفس به ز شراب ارغوانی
نفسی زنی روان شد مدد حیات جان شد - اثری نمود آن به از آب زندگانی
ز سماع نی کسی را خبری بود که یابد - نظری ز مهربانان اثری به مهربانی
بگذار نیشکر را که به ذوق می نمایی - نی بینوای شکر به نوا شکرفشانی
چو شدند گرم بازان بنشین که آتش از نی - نه چنان گرفت در ما که نشاندنش توانی
به سماع چون در آیی ز خیال خویش بگذر - نفسی مگر نظر را به جمال او رسانی
دگر آن نظر میسر نشود تو را همان بس - که کنند التفاتت به جواب لن ترانی
هله شمس دین دو عالم به طفیل ذاتت آمد - تویی آفتاب دولت تویی خسرو معانی

تو ندیم عقل کل شو که شریف از آن لقایی - خبری فرست ما را که خلیفه خدایی

چو خلیفه نور پاک ست نه چو شکری هلاک ست - تو در آ و خوش اثر کن که ولی مرشدایی
چو خدا کریم و قادر چه کند ز خاک ظاهر - تو نخوانی و ندانی تو هنوز در هوایی
منم و سری و طاسی به فقیری و پلاسی - چو نبی فقیر آمد همه انبیا نیایی
منشین به صدر مردان که ضلال و بس جهولی - چو حکیم در ملاج آی تو شکسته دل چرایی
سفری فتاد ما را به ولایت معانی - که خرد متاع ما را که تو مرد باصفایی
جگرم خراب یلدی که قچن کلر نگارم - همه شب همه خروشم که به حق ز در در آیی
دل عاشقان نه خاک ست که وثاق ذات پاک ست - تو برو قلوب دریاب که ز نور مصطفایی

تویی اندرین ضمیرش که فزونتر از جهانی - تو چو نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم - تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت - صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو - صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است - بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است - به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها - به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان - به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد - به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
مجر الحبیب روحی و هما بلامکان - حجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان - و جنانه محیط و جنانه جنانی
بفروز شمع جان را ز جمال شمس تبریز - که دلت شود مصفا ز کدورت نهانی