دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

پرسید بلبل ای جان که بهار شد کجایی - بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی

رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد - همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته - بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و ثمن چو رندان بشکسته اند زندان - گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل - بنموده عارفان دل به جناب کبریایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک - سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر - به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی
چو شکوفه کرد بستان ز ره دهن چو مستان - تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی

بشنو ز نی سماعی به زبان بی زبانی - شده بی حروف گویا به لسان ارمغانی

بگشا تو شمع جان را چه گشاده ای زنان را - که حدیث سر شنیدن تو به گوش دل توانی
ز نی است مستی ما نه ز می بزن زمانی - که حریف خوش نفس به ز شراب ارغوانی
نفسی زنی روان شد مدد حیات جان شد - اثری نمود آن به از آب زندگانی
ز سماع نی کسی را خبری بود که یابد - نظری ز مهربانان اثری به مهربانی
بگذار نیشکر را که به ذوق می نمایی - نی بینوای شکر به نوا شکرفشانی
چو شدند گرم بازان بنشین که آتش از نی - نه چنان گرفت در ما که نشاندنش توانی
به سماع چون در آیی ز خیال خویش بگذر - نفسی مگر نظر را به جمال او رسانی
دگر آن نظر میسر نشود تو را همان بس - که کنند التفاتت به جواب لن ترانی
هله شمس دین دو عالم به طفیل ذاتت آمد - تویی آفتاب دولت تویی خسرو معانی

تو ندیم عقل کل شو که شریف از آن لقایی - خبری فرست ما را که خلیفه خدایی

چو خلیفه نور پاک ست نه چو شکری هلاک ست - تو در آ و خوش اثر کن که ولی مرشدایی
چو خدا کریم و قادر چه کند ز خاک ظاهر - تو نخوانی و ندانی تو هنوز در هوایی
منم و سری و طاسی به فقیری و پلاسی - چو نبی فقیر آمد همه انبیا نیایی
منشین به صدر مردان که ضلال و بس جهولی - چو حکیم در ملاج آی تو شکسته دل چرایی
سفری فتاد ما را به ولایت معانی - که خرد متاع ما را که تو مرد باصفایی
جگرم خراب یلدی که قچن کلر نگارم - همه شب همه خروشم که به حق ز در در آیی
دل عاشقان نه خاک ست که وثاق ذات پاک ست - تو برو قلوب دریاب که ز نور مصطفایی