دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

نه به بیداری بخواب این حور را گردیدمی - چون تو کافر بودمی گرد تو می گردیدمی

ور باول روز زین حال آگهی بودی مرا - در تو دل کی بستمی ور بستمی ببریدمی
ور بخوبی چون گل روی تو بودی خوی تو - ای بسا گلها که من از باغ وصلت چیدمی
ور بدین رازی تو بودی عاشق من هر زمان - بر دلت بخشودمی و بوسه ای بخشیدمی
ور تو بودی همچو من ثابت قسم در عاشقی - بر سر همچون تو عاشق من دگر نگزیدمی
گرچه بر جور و جفای تو مرا قدرت بدی - یا ز خلقم شرم بودی یا ز حق ترسیدمی
از رخ و لب گل شکر بسیار دارد حسن تو - کاشکی بفروختی تا پاره ای بخریدمی
ناصحان گفتند یار بی وفا را ترک کن - این جفا کی دیدمی گر آن سخن بشنودمی
شمس گوید ماندمی من تا ابد همچون خضر - زاب حیوان لبش گر قطره ای نوشیدمی

اگرت مراد باشد که نمیری و بمانی - برهان ز جهد خود راز جهان دون فانی

ز تن و ز جان و از دل بگذر مساز منزل - که شود مراد حاصل به مراد و کامرانی
تو ز کفر و دین گذر کن تو ز صلح و کین گذر کن - ز زمانه هین گذر کن چو ورای این زمانی
به جمال عشق الا ز وجود خویش لا شو - ز خودی گزین تبرا به بقای جاودانی
بنگر که دانه در گل گل و برک و میوها شد - ز سفول بر علا شد به فتوح آسمانی
چو تویی فقیر بینا چو دلت بپر به بالا - که تو راست صد ولایت به جهان بی نشانی

سوی باغ ما نظر کن بنگر بهار باری - سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری

نرسی به باز پران پی سایه اش همی دو - به شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری
به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا -بستان ز اوج موجش در شاهوار باری
چو شکار گشت باید به کمند شاه اولی - چو برهنه گشت باید به چنین قمار باری
بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جان - بنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری
هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالا - به سماع زهره ما بزنید تار باری
به میان این ظریفان به سماع این حریفان - ره بوسه گر نباشد برسد کنار باری
به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودن - پی این قرار برگو دل بی قرار باری
ز سبو فغان برآمد که ز تف می شکستم - هله ای قدح به پیش آ بستان عقار باری
پی خسروان شیرین هنر است شور کردن - به چنین حیات جان ها دل و جان سپار باری
به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردم - دل من رمید کلی ز دکان و کار باری
من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازی - دل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری
هله بس کنم که شرحش به بیان او بگوید - هله مطرب معانی غزلی بیار باری