دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

موسی عمران چو در طور مناجات آمدی - بیشتر بودی و یا در وقت حاجات آمدی

پیش از این عمری به راه حق به جان بستی کمر - تا شبی با حق تعالی در مناجات آمدی
بی مراد نفس حالات سکون و خورد و خواب - با پلاس کهنه در احرام میقات آمدی
از تجلی ربه چون نوش کردی جام عشق - در سماع رب ارنی خوش به حالات آمدی
چون خطاب امر فاخلع کرد شبی نعلیک را - پا برهنه اخذ آلالواح و آیات آمدی
تا نکردی نفی غیر حق به قول لا اله - چون به طور کلم الله سوی ابیات آمدی
آنکه سنگ طور پنداری زمرد شد به قدر - تا کلیم الله برو در عبادات آمدی
خود چه اندیشی به حق سید عالم که او - بر درش روح الامین از بهر طاعات آمدی
با جمیع مرسلان کردی صلوة دایمون - تا به فرش سر به عرش از سر اوقات آمدی
چون ارحنی یا بلال از سر او گشتی روان - از در یاسین و طه در ملاقات آمدی
با ولی الله حق مرتضی در راه دین - مستغاث اهل عرفان در کرامات آمدی
یا براق و رایت و تاج و علم در دست او - در شب قربت فراز این سموات آمدی
چو بلا احصی ثناء عرض دادی بندگی - از ره تلقین حق چون در تحیات آمدی
گر نبودی امتی امت به مرحومی ازو - چون صفات رحمتیت رو بغایات آمدی
گرنه او در لی مع الله راز گفتی با کریم - آل یسین در عبا کی در حصیات آمدی
ور به فرمان دادن جانان نبردی جان خویش - زمره کروبیان چون در مباهات آمدی
گر خلیل الله را با حق نبودی راز عشق - آتش نمرود چون با او بروضات آمدی
شمس تبریزی که دارد جام عشق لم یزل - بارها از بی خودی سوی خرابات آمدی
گرنه بر مولی فکندی رایت ظل ظلیل - از صراط مستقیمش چون بروحات آمدی

نه به بیداری بخواب این حور را گردیدمی - چون تو کافر بودمی گرد تو می گردیدمی

ور باول روز زین حال آگهی بودی مرا - در تو دل کی بستمی ور بستمی ببریدمی
ور بخوبی چون گل روی تو بودی خوی تو - ای بسا گلها که من از باغ وصلت چیدمی
ور بدین رازی تو بودی عاشق من هر زمان - بر دلت بخشودمی و بوسه ای بخشیدمی
ور تو بودی همچو من ثابت قسم در عاشقی - بر سر همچون تو عاشق من دگر نگزیدمی
گرچه بر جور و جفای تو مرا قدرت بدی - یا ز خلقم شرم بودی یا ز حق ترسیدمی
از رخ و لب گل شکر بسیار دارد حسن تو - کاشکی بفروختی تا پاره ای بخریدمی
ناصحان گفتند یار بی وفا را ترک کن - این جفا کی دیدمی گر آن سخن بشنودمی
شمس گوید ماندمی من تا ابد همچون خضر - زاب حیوان لبش گر قطره ای نوشیدمی

اگرت مراد باشد که نمیری و بمانی - برهان ز جهد خود راز جهان دون فانی

ز تن و ز جان و از دل بگذر مساز منزل - که شود مراد حاصل به مراد و کامرانی
تو ز کفر و دین گذر کن تو ز صلح و کین گذر کن - ز زمانه هین گذر کن چو ورای این زمانی
به جمال عشق الا ز وجود خویش لا شو - ز خودی گزین تبرا به بقای جاودانی
بنگر که دانه در گل گل و برک و میوها شد - ز سفول بر علا شد به فتوح آسمانی
چو تویی فقیر بینا چو دلت بپر به بالا - که تو راست صد ولایت به جهان بی نشانی