دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

یار دمی بکن مرا بهر خدای یاریی - نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی

نای برای من کند در شب و روز ناله ای - چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای - گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
دیده همچو ابر من اشک روان نباردی - گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی - گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
از سر ماه من کله بستدمی ربودمی - گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی
حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت - حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی
حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو - حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی
تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم - بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی
دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی - وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی
ای لب من خموش کن سوی نگار گوش کن - تا کند او به لطف خود نادره غمگساریی

تو مشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی - نه امیری نه وزیری بن سبلت بچه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی - بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن - بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی - بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری - بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر - که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم - که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان - بنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری - عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را - همه در روی درافتند که بس خوب خصالی
مده آن دست به دستم مکشان دست ز دستم - که شراب ست و کباب ست و یکی گوشه خالی
هله شمس الحق تبریز تویی سرور خوبان - به جهان مثل تو هرگز نبود صاحب مالی

سلب العشق فوادی حصل الیوم مرادی - بزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی

اذن العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالوا - هله ای مژده شیرین، چه نسیمی و چه بادی!
کتب الروح سراحی الکاس صیاحی - ز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی
لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی - چو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟!
نه که بر کعبه ی اعظم دورانست و طوافی؟ - دورانی و طوافی لک، یا اهل ودادی
فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا - هله در گلشن جان رو، چو مریدی و مرادی
لتری فیه خمورا، و نشاطا و سرورا - که چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی
انا قصرت کلامی، فتفضل بتمامی - بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی