دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری - می برمد ازو دلم چون دل تو ز بدتری

هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی - نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن - زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری
گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک - کان همه است مشترک می نبود ورا فری
آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن - سور سگان کافران می نخورد غضنفری
مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدم - شربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری
لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی - با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری
گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر - جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری
مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند - شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری
زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر - برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری
ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر - بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان - بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری
شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک - با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری
نیست سزای مهتری نیست هوای سروری - همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی - در طلب تجلیی در نظری و منظری
آب حیات جستنی جامه در آب شستنی - بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری
در طرب و معاشقه در نظر و معانقه - فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری
نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان - در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری
روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین - سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق - در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری
گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر - ولوله سحر نگر راست چو روز محشری
جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای - نفس کریم کشتیی نفس لایم لنگری
رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین - عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری
در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو - همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری
جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا - لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
خلق شده شکار او فرجه کنان کار او - در پی اختیار او هر یک بسته زیوری
شب به مثال هندوی روز مثال جادوی - عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری
عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی - عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی - گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
جنگ میان بندگان کینه میان زندگان - او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری
گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش - گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم اوتری
گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به - هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری
گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن - گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری
گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو - گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش - گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری
گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن - گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی - تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری
بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق - صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری
این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است - آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری
لاح صبوح سره فاح نسیم بره - جاء اوان دره برزه لمن یری
انزله من العلی انشاه من الولا - املاه من الملا فهمه لمن دری
زینه لوصله الحقه باصله - نوره بنوره ایقظه من الکری
لیس لهم ندیده کلهم عبیده - عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری
اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا - حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری
طاب و حی ظله من علی مقله - عز وجود مثله فی البلدان و القری
از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد - ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

یار دمی بکن مرا بهر خدای یاریی - نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی

نای برای من کند در شب و روز ناله ای - چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای - گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
دیده همچو ابر من اشک روان نباردی - گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی - گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
از سر ماه من کله بستدمی ربودمی - گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی
حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت - حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی
حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو - حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی
تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم - بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی
دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی - وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی
ای لب من خموش کن سوی نگار گوش کن - تا کند او به لطف خود نادره غمگساریی

تو مشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی - نه امیری نه وزیری بن سبلت بچه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی - بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن - بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی - بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری - بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر - که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم - که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان - بنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری - عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را - همه در روی درافتند که بس خوب خصالی
مده آن دست به دستم مکشان دست ز دستم - که شراب ست و کباب ست و یکی گوشه خالی
هله شمس الحق تبریز تویی سرور خوبان - به جهان مثل تو هرگز نبود صاحب مالی