دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی - دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی

نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گو - یافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی
ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خری - ز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی
هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم - طاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی
طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسی - طاقت گنج نیستت این چه بود خساستی
سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمان - بر سر بینیت کند سر دلت علامتی
حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تو - نقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی
از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای تو - ز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی
جان و دل مرید را از شهوات ما و من - جز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی
متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه - کعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی
روح سجود می کند شکر وجود می کند - یافت ز بندگی تو سروری و سیادتی
بر کرم و کرامت خنده آفتاب تو - ذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی
جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی تو - روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی
پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت - یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی
گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوش - گاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی
بس کن ای خرد ازین قصه و ناله حزین - بوی برد به خامشی هر دل با شهامتی

عف عف عف همی زند اشتر من ز تف تفی - وع وع وع همی کند حاسدم از شلقلقی

وع وع وع چه گویدم طفلک مهد بسته را - دق دق دق همی رسد گوش مرا ز وق وقی
قو قو قوی بلبلان نعره همی زند مرا - قم قم قم شب غمان تا به صبوح ساقیی
تن تن تن ز زهره ام پرده همی زند نوا - دف دف دف ازین طرب پرده درد ز رقرقی
گل گل گل کشفت و من بلبل بی نوا شدم - غلغل غل همی زنم در چمنش ز وق وقی
جم جم جم ز جام جم جمجمه مرا نوا - نی نی نی به دف زند کاتش عشق مطلقی
هی هی هی شب غمان می بردم به طور او - کف کف کف مرا مده در ظلم عشقشقی
دم دم دم همی دهد چون دهلم هوای او - خم خم خم کمند او می کشدم که عاشقی
دل دل دل ز زلف او ره نبرد به هند و چین - غم غم غم ظلام آن ره زندش که عاشقی
هو هوی هو همی رسد از سو کبریای حق - دل دل دل که دل منه جانب این مدققی
دو دو دو چو گوی شو در خم صولجان او - می می می رسد تراجم جم جام حق حقی
حق حق حق همی زند فایض نور شمس دین - دق دق دق منه بخود حرف خرد که دق دقی

گر شب وصل دیده ای نور ضیا چه می کنی - روضه او چریده ای آب و گیا چه می کنی

میل کنی به کبریا روی نهی سوی ریا - پیش بساط کبریا کبر و ریا چه می کنی
حال ز قال به تو را فقر ز مال به تو را - شمله و شال به تو را تاج و لوا چه می کنی
چونکه ز مال روز و شب نیست تو را به جز تعب - گوشه عافیت طلب این همه را چه می کنی
چشم یقین و معرفت در ره دین و در صفت - ناظر تست و مشرفت تا تو گدا چه می کنی
آه ز غصه سرد به گونه ز عشق زرد به - در ره یار درد به تا تو دوا چه می کنی
باشد احد و احمدی در پی شمس واجدی - طالب ملک سرمدی دار فنا چه می کنی