دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

پیش از آنکه از عدم کرد وجودها سری - نی ز وجود و از عدم باز شدم یکی دری

بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها - نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان - گوهر فقر در میان بر مثل سمندری
خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود - سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین - زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا - کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
مست ز جام شمس دین میکده الست بین - صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری
رو چو بچشم دیده ای نیست روان شستنت - باک نباشد ار تو را نیست عصا و رهبری

دوش در آمد از درم لاله رخی جوانکی - آمد و نزد ما نشست فارغ و خوش زمانکی

گفتمش ای نگار من خسته دلی بگو چرا - تا به کجا همی رود طرفه چنین جوانکی
گفت هزار جان من باد فدای عاشقان - خود که بود درین جهان نزد تو به ستانکی
گفت که من بدین صفت عاشق روی تو شدم - از تو دریغ چون کنم جمله وجود و جانکی
خوان کرم نهاده ای نزد همه کس ای صنم - چاکر تو نمی رسد دست باستخوانکی
از من و خلق برده ای جان و دل ای نگار من - هیچکسی نمی دهد از رخ تو نشانکی

سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی - خاربنان خشک را از گل او طراوتی

جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی - سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی
از گذری که او کند گردد سرد دوزخی - وز نظری که افکند زنده شود ولایتی
مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود - گر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی
آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای - آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی
آه که در فراق او هر قدمی است آتشی - آه که از هوای او می رسدم ملامتی