دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که به قصد نیم شب بسته نقاب آمدی - آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی

یافاتی فدیتکم فی امل اتیتکم - قد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد
جان شهان و حاجبان! چشم و چراغ طالبان - بی تو ز جان و جا شدم، تو ز برم کجا شدی؟
یا ملک الا یا من، یا شرف الاماکن - جاتک کی تعیذنی، سطوة کل معتدی
یار سرور و دولتم، خواجه ی هر سعادتم - لیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی
رحمتکم محیطة، رافتکم بسیطة - سادتنا، تقبلو توبة کل عابد
مست میی نمی شوم، جز ز شراب اولین - ده قدحی، چه کم شود از خم فضل ایزدی؟
طلعتکم بدورنا، بهجتنا و نورنا - ظل خیال طیفکم دولة کل ماجد
ای دل خسته هان و هان، تا نرمی ز سرخوشان - پا نکشی ز عاشقان، ورنه جهود و مرتدی
قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم - یا سندی، جمالهم فتنة کل زاهد
قدر وصالشان بدان یاد کن، آنک پیش ازین - همچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی
خادعنی و غرنی، هیجنی و جرنی - نور هلال وصلکم من افق مشید
ای که تو مست وصل جو صورت عشق را بگو - بر دو جهان خروج کن، هرچه کنی مویدی

ای که خلیل من تویی بهر خدا جکی جکی - عزم جفا مکن مرو پیش من آ جکی جکی

بنده صفت ستاده ام بر در آستان تو - بنده نوازیی بکن پیشتر آ جکی جکی
گر بزنی مرا به قهر ور بنوازیم به لطف - بنده ام و ستاده ام امر تو را جکی جکی
جان و تنم فدای تو ملک دلم برای تو - خود بنشین و برگشا بند قبا جکی جکی
گر ندهی ز نازکی بوسه لعل خود مرا - بهر تبسم دلم لب بگشا جکی جکی
خسرو دلبران چنین گشت گدای درگهت - لطف نما به سائلان بهر خدا جکی جکی
گر تو به مشرقی رسی قصه شمس دین بخوان - کین غزل ست گوش کن بهر شما جکی جکی

اشتر مست مست من بس نکند زعف عفی - جام الست داده ای باز مزن بصف بصفی

گر به کنام معرفت پا ز علف برون نهد - همچو شتر مهار نه در کف آدم صفی
نیست حدیث عف عفم همچو شتر درین صفم - چند رباید از کفم سایه شمع منطفی
برد بهار عشق تو اشترم از کنام دل - باز نشان بآب خود آتش من ز تف تفی
موقف من به عشق تو حیرت خاص آمده - باز مزن به موقفم چونکه نه بند موقفی
سرور عاشقان که تو همدم جام عشق تو - خواند ز وجه روی تو آیتهای مصطفی
برد مرا ز عقل و دین جانب عشق سرکشان - تن تن تن زمزمه و ناله نای و دف و نی
دل نرود ز زلف تو جانب عشرت بقا - گر چه توجهش دهی تا به عروج رفرفی
در نظر دلم دمی خدنگار برگشا - تا ز عیان انس دل ذکر جلی شود خفی
معطی جام ذوالبقا ریخت ز فیض جام جم - خاطر ما ببوی او رست ز خوی فلسفی
ساقی معرفت دهد باده هر یکی بقدر - فرق بقدر می کند نوفل مسند از صفی
عیب و خطای ما مکن ور تو عنان نمی کشی - شر قضا بخیر بر زانچه به خود مکلفی
ورنه ز ساقی بقا جام مفاضتت رسد - موج بهار دل زند جوشش عشق کف کفی
هدیه شمس دین تو را راه برد به ملک دل - باز مزن سر از ابا ور تو به حق شدی وفی