دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

حرف: یاء: قسمت نهم

چون همه ذوق و طربی گفت بسند احلبی - خسته دلان را سببی گفت بسند احلبی

عاشق آن روی توام زار و دعاگوی توام - گرچه به پهلوی توام گفت بسند احلبی
یار پسندیده من وان مه بگزیده من - جان و دل و دیده من گفت بسند احلبی
در همه عمر کسی سیر نگردد نفسی - ای ز تو سرگشته بسی گفت بسند احلبی
لایق دیدار تویی واقف اسرار تویی - رونق هر کار تویی گفت بسند احلبی
قبله هر کیش تویی مرهم هر ریش تویی - مایه هر عیش تویی گفت بسند احلبی
ای لب تو ناز مرو ای بت طناز مرو - کار مرا ساز مرو گفت بسند احلبی
زلف سمن بوی تو خوش نرگس جادوی تو خوش - روی تو خوش موی تو خوش گفت بسند احلبی
مفخر تبریز تویی شمس شکرریز تویی - صبح سحرخیز تویی گفت بسند احلبی

زخم مزن بر طرف کارگه شیشه گری - زخم مزن بر جگر خسته خسته جگری

بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین - زخم بود سنگ تو بر سینه و جان دگری
باز رهان جمله اسیران جفا را جز من - تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم - نی به وفا نی به جفا بی تو مبادم سفری
چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی - چشم تو برگشته بود تیره و خیره نگری
پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی - کاش برین دامگهم هیچ نبودی گذری
چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروم - این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم - بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی - بازبیایی به وطن باخبری پرهنری
گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنم - بهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبری
چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشم - بی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشری
گفت بگوشم سخنان چون سخن راه زنان - برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سری
قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی - گر ننماید کرمش این شب ما را سحری