دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نور چشم عقل و جان بر تخت دل سلطان تویی - چون صد هزاران ماه و خور بی آسمان تابان تویی

هم ساکن و جنبان تویی یکسان تویی صدسان تویی - پستی تویی بالا تویی هم تن تویی هم جان تویی
هم کوه و صحرا هم تویی هم گوهر و دریا تویی - همچون بهار اندر چمن در برگ و در بستان تویی
در جسم ما چون جان تویی در جانها جانان تویی - صورت تویی معنی تویی پیدا تویی پنهان تویی
با عاشق از عالم مگو با دیو از آدم مگو - از سوز و از ماتم بگو من آنچه گویم آن تویی
هم هستی عالم تویی هم هستی آدم تویی - صد چون زمین و آسمان در ظل بی پایان تویی
خود را نمودی ای احد اندر نقوش بی عدد - چون که نمی بینم تو را اندر هزاران سان تویی
جویان بدم روز و شبت در ذکرگویان یا ربت - چون باز کردم دیده را دیدم که هم جویان تویی
نادیده کس کی گوید این زهره اش درد از خوف این - این را تو می گویی نه من چون در زبان گویان تویی
مولا بگو اسرار را اسرار پر انوار را - نی نی بهانه است این سخن منشی این دیوان تویی

این بار من یکبارگی از خویش دارم نفرتی - زین کثرت بی فایده می خواهدم دل وحدتی

خواهیم سوی گوهری غواص این دریا شدن - بحریست خونخوار و شگرف ای دوستداران همتی
کثرت پریشانی دهد وحدت به قربت می کشد - بگذر ز کثرت تا خوری از جام وحدت شربتی
بود و نبود خویشتن باید همه در باختن - تا از وصالش بر خوری یابی بر آن در قربتی
سر ندای ارجعی بشنو به گوش هوش جان - پرواز کن زین خاکدان باشد که یابی دولتی
آن روح عالی آشیان پژمرده شد زین خاکدان - ای جسم برخیز از میان کز تو گرفتم نفرتی
ای شمس کن دل رو بکل بنیاد هستی برفکن - از هیچ کس عزت مجو از خویشتن جو عزلتی

الحمد لله کز کرم با ما دگر در ساختی - وز بهر لشکرهای دل تو سنجقی افراختی

بالا بدی مانند خور روشن ز نورت صد قمر - زیر آمدی ای شاه جان با هر گدا در ساختی
کردی مرا از عشق پرخوف و لطیف و شاد خور - ظلمت که بود اندر تنم از نور جان پرداختی
اندر شکار پهلوان بردی ز شیران عقل و جان - وانگه سواره شاه مان بر ملک دل شان ساختی
مانند رستم دروغا چون شیر اندر بیشه ها - مردانه همچون اژدها بر قلب لشکر تاختی
پنهان شدم اندر زمین از چشم تو ای پیرهن - پنداشم نشناسیم خود عاقبت بشناختی
ای کیمیای سرمدی بر بار عشق سرمدی - تا مس تن را زر کنی چون نقره ام بگداختی
بگداختی مس مرا در آتش آن کیمیا - آخر چو زر گشتم ز تو دیدم که خوش بنواختی
زین درد بی درمان تو وز آتش هجران تو - جانم ز غم تا گشت پر در آتشم بگداختی
چون شمس دین زان چشم و رخ بردی ز طعم اسپ و رخ - کردی مرا شه مات خود بی آنکه با من تاختی