دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خواهم که میان ما درآیی - ای ماه بگو که کی برآیی

وز یارک خود دریغ داری - ای ماه بگو که کی برآیی
خواهم که شوم شبی حریفت - ای ماه بگو که کی برآیی
آخر نه من و تو یارکانیم - ای ماه بگو که کی برآیی
تا رقص کنان ز در درآییم - ای ماه بگو که کی برآیی
ای جان جهان چرا چنینی - ای ماه بگو که کی برآیی
برگوی چنان که کس نداند - ای ماه بگو که کی برآیی

گر زانکه هوای یار داری - با ما و منی چه کار داری

بار من و ما نگنجد اینجا - بگذر که ز ما تو بار داری
از دیدن غیر دیده بر دوز - گر میل وصال یار داری
با شیفتگی زلف لیلی - مجنون نه ای ار قرار داری
عشقش همه جان نثار خواهد - در نه قدم ار نثار داری
مقصود یکی و دل یکی چند - یک دل گرو هزار داری
علام همه نور شمس بگرفت - تو آینه پر غبار داری

آمد بهار ای عاشقان تا گل کند جلوه گری - آمد اوان بلبلان کز جان نماید دلبری

صد بلبل زیبا نگر بر شاخها نالان شده - پرها زنان شادی کنان چون واعظان منبری
وارسته از سر پای وی در رحمت غفران حی - کرده غمان را پنج طی چون ماه بدر انوری
طایر شده بر شاخها مستان شده بر کاخها - نوشان ز جان اقداحها چون شاه صاحب لشکری
گل نیز خنده آمده بر روی بلبل خوش شده - رعنا و خوب و نازنین از باده ها گشته عری
شاه همه تبریزیان جانان ما شد شمس دین - بنمود رخ با عاشقان چون آفتاب خاوری