دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

زان روی که جان جان فزایی - از یک نظری تو دلربایی

بی آتش عشق دانک دودی - یا معتمدی و یا شفایی
حقست ترا که بی وفایی - یا معتمدی و یا شفایی
با یار رمیده یار بودن - یا معتمدی و یا شفایی
گوییم ولیک بسته بسته - یا معتمدی و یا شفایی
بستیم و تو بسته را شکستی - یا معتمدی و یا شفایی
وز ذوق تو چشم وهم چراغیم - یا معتمدی و یا شفایی
نی نی، نه حد جفاست این کار - یا معتمدی و یا شفایی
در عشق خوش است هم خموشی - یا معتمدی و یا شفایی
ای از رخ دوست یادگاری - یا معتمدی و یا شفایی
می کن تو به صبر، دار داری - یا معتمدی و یا شفایی
در آتش عاشقی چنینم - یا معتمدی و یا شفایی

خواهم که میان ما درآیی - ای ماه بگو که کی برآیی

وز یارک خود دریغ داری - ای ماه بگو که کی برآیی
خواهم که شوم شبی حریفت - ای ماه بگو که کی برآیی
آخر نه من و تو یارکانیم - ای ماه بگو که کی برآیی
تا رقص کنان ز در درآییم - ای ماه بگو که کی برآیی
ای جان جهان چرا چنینی - ای ماه بگو که کی برآیی
برگوی چنان که کس نداند - ای ماه بگو که کی برآیی

گر زانکه هوای یار داری - با ما و منی چه کار داری

بار من و ما نگنجد اینجا - بگذر که ز ما تو بار داری
از دیدن غیر دیده بر دوز - گر میل وصال یار داری
با شیفتگی زلف لیلی - مجنون نه ای ار قرار داری
عشقش همه جان نثار خواهد - در نه قدم ار نثار داری
مقصود یکی و دل یکی چند - یک دل گرو هزار داری
علام همه نور شمس بگرفت - تو آینه پر غبار داری