دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

در راه وفا اگر چو مایی - باید پی هر خسی نیایی

در راه وفا وفات جویند - بگذار طریق بی وفایی
بستند میان به راه حجاج - ای صوفی باصفا کجایی
ترسم نرسی به کعبه وصل - ای رفته به راه ما ورایی
هنگام رحیل محمل آمد - بر بند اگر حریف مایی
رو در ره راه بر نهادیم - تا چیست ارادت خدایی
ماییم هوای راه عشقش - زین راه بگو که در چه رایی
در نه قدم از رهش میندیش - کور است وظیفه رهنمایی
ای باد صبا ز ما بیاران - اخلاص قدیم وانمایی
گر تیغ فراق در میان شد - آخر نبرید آشنایی
گر روز وصال را شب آمد - هم روز شود شب جدایی
در سایه نور باش ای شمس - گر طالب یاسه همایی

در عشق تو بوده هر مقامی - تا یابد از تو او نظامی

حقت بربود غالبت کرد - خرسند شدند ز تو بنامی
اقبال به خدمت تو آمد - سویش ننهاده ای تو گامی
آن اقبالی که بر سر آیند - جانها چو رسد از آن پیامی
آن سرو دو دیده پیشت آید - بر کف بنهاده شهر جامی
در وی می تافت آن شرابی - کش حل ندید و نی حرامی
هر ناقص ناقصی که بربش - دریافت بگشت او تمامی
اندر قدح تو آفتابی - زین خورشید را غمامی
ای بر جانها ز تست داغی - بر گردن جمله از تو دامی
بویت الموت اگر در آید - آن گردد جمله از تو دامی
تبریز شده تو را غلامان - همچون حرمین و همچو شامی
دانم به یقین که جان بگیرد - از مرکب شاه خود لگامی
آن دوست را که یاد کردم - ای باد صبا ببر سلامی

در ظلمت تن مرا چراغی - چه جای چراغ را دماغی

مرتد بود آن کسی که با تو - گردد ز خری عدو و یاغی
ای مایل آن که عشق زاغت - نتواند کرد غیر زاغی
جز از نم عشق ای برادر - نه پذیرد جان کس دباغی
جد کن که ز خود رهی سلامت - چه در پی بارهی و لاغی
این نفس خود است رهزن تو - از جهل و حجاب در فراغی
گفتار حق است بشنو از من - گر قابل وحی این بلاغی