دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن مهر سپهر لا یزالی - چون تافت ز مشرق معالی

هر ذره فروغ یافت از وی - یکذره ازو نماند خالی
ای نفس ازین میانه برخیز - تو دولت روح را وبالی
تا چند زبون نفس باشی - تا چند حقیر و پایمالی
ای روح هوای نفس بگذار - بی نفس لطیف و بیهمالی
ای شیخ بیا به کوی مستان - هشیار نشسته در چه حالی
پرواز کن از حضیض هستی - بر اوج فضای لا یزالی
از خواب و خیال چند پرسی - وا مانده به عالم مثالی
بر چهره جانفزای جانان - افتاده به وجه خط و خالی
او مهر منیر عالم آرای - تو ذره پرتو ظلالی
بگذر ز خیال و خواب تا کی - وا مانده به عالم مثالی
خود را بشناس و حال را باش - تا عارف حق شوی تو حالی
ای خضر به ظلمت از چه بویی - خود ظلمت و چشمه زلالی
می بین بدو چشم شمس دایم - در شمس نه بینمش جلالی

ای داده مرا بلند حالی - در تو کمیم شده کمالی

در ظلمت تن ز تو دلیلی - بر جمله شهان تو را دلالی
پیش مردیت زستم زال - ماننده گنده پیر زالی
چون از تو بقا نبرد بویی - چون گویم نیستت زوالی
یک قطره زلف او چکیدی - بر زهره جهان شده زلالی
با تو سری بگفتمی من - گر یافتمیت گوش حالی
چون حال نباشدت حدیثم - نزدیک تو باطل و محالی
اقبال نهاده است بر دست - ای بی روزی کم از سوالی
ای همتت آنکه تا در آری - مسکینی را تو در جوالی
در منزل دال الف چرایی - در منزل دال باش دالی
چون دال شدی در این مقامت - گشتی تو الف ز ذوالجلالی
در منزل خود الف به گشتی - ایمن باشی ز انتقالی
در منزل دال الف ندارد - نی فایده ای و نی منالی

در راه وفا اگر چو مایی - باید پی هر خسی نیایی

در راه وفا وفات جویند - بگذار طریق بی وفایی
بستند میان به راه حجاج - ای صوفی باصفا کجایی
ترسم نرسی به کعبه وصل - ای رفته به راه ما ورایی
هنگام رحیل محمل آمد - بر بند اگر حریف مایی
رو در ره راه بر نهادیم - تا چیست ارادت خدایی
ماییم هوای راه عشقش - زین راه بگو که در چه رایی
در نه قدم از رهش میندیش - کور است وظیفه رهنمایی
ای باد صبا ز ما بیاران - اخلاص قدیم وانمایی
گر تیغ فراق در میان شد - آخر نبرید آشنایی
گر روز وصال را شب آمد - هم روز شود شب جدایی
در سایه نور باش ای شمس - گر طالب یاسه همایی