دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

از قصه حال ما نپرسی - وز کشتن عاشقان نترسی

ای گوهر عشق از چه بحری - وی آتش عشق از چه درسی
آن جا که تویی کی راه یابد - زان جانب چرخ و عرش و کرسی
ای دل تو دلی نه دیگ آهن - از آتش عشق چند تفسی
جان و دل و نفس هر سه سوزید - تا کی گویم ظلمت نفسی

ای ساقی باده معانی - در ده تو شراب ارغوانی

زان باده پیر تلخ پاسخ - بفزای حلاوت جوانی
در بزم سرای شاه جانان - نظاره شاهدان جانی
جان ها بینی چو روز روشن - از لذت عشرت شبانی
بینی که جهان به حیرت آید - در حلقه خلق آن جهانی
مه را ز فلک فروفرستد - در مجلسشان به ارمغانی
و آن زهره نوای خوش برآورد - کو مطرب کیست آسمانی
این ها به همند و ما به خلوت - با دلبر خوب پرمعانی
رخ بر رخ ما نهاد آن شه - و آن باقی را تو خود بدانی
آن شاه که است شمس تبریز - آن خسرو ملک بی نشانی

آن مهر سپهر لا یزالی - چون تافت ز مشرق معالی

هر ذره فروغ یافت از وی - یکذره ازو نماند خالی
ای نفس ازین میانه برخیز - تو دولت روح را وبالی
تا چند زبون نفس باشی - تا چند حقیر و پایمالی
ای روح هوای نفس بگذار - بی نفس لطیف و بیهمالی
ای شیخ بیا به کوی مستان - هشیار نشسته در چه حالی
پرواز کن از حضیض هستی - بر اوج فضای لا یزالی
از خواب و خیال چند پرسی - وا مانده به عالم مثالی
بر چهره جانفزای جانان - افتاده به وجه خط و خالی
او مهر منیر عالم آرای - تو ذره پرتو ظلالی
بگذر ز خیال و خواب تا کی - وا مانده به عالم مثالی
خود را بشناس و حال را باش - تا عارف حق شوی تو حالی
ای خضر به ظلمت از چه بویی - خود ظلمت و چشمه زلالی
می بین بدو چشم شمس دایم - در شمس نه بینمش جلالی