دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای لعل لب تو را بهانی - و آنجا که تویی بجز عطانی

گویم سخن لب تو یا نی - ای لعل لب تو را بها نی
ای گفته ما غلام آن دم - کان جا همگی تویی و ما نی
این جا که منم بجز خطا نی - و آن جا که تویی بجز عطا نی
این جا گفتن ز روی جسم است - و آن جا همه هستی است جا نی
سیاره همی روند پا نی - صد مشک روانه و سقا نی
رنجورانند همچو ایوب - دریافته صحت و دوا نی
بی چشمانند همچو یعقوب - بینا شده چشم و توتیا نی
ره پویانند همچو ماهی - بینند طریق ها ضیا نی
از رشک تو من دهان ببستم - شرح تو رسد به منتها نی
خاموش شود مگو فراوان - در دل تو بگو دوا دوانی
تبریز برو دوای جان کن - اکنون بروی دگر فضانی

از قصه حال ما نپرسی - وز کشتن عاشقان نترسی

ای گوهر عشق از چه بحری - وی آتش عشق از چه درسی
آن جا که تویی کی راه یابد - زان جانب چرخ و عرش و کرسی
ای دل تو دلی نه دیگ آهن - از آتش عشق چند تفسی
جان و دل و نفس هر سه سوزید - تا کی گویم ظلمت نفسی

ای ساقی باده معانی - در ده تو شراب ارغوانی

زان باده پیر تلخ پاسخ - بفزای حلاوت جوانی
در بزم سرای شاه جانان - نظاره شاهدان جانی
جان ها بینی چو روز روشن - از لذت عشرت شبانی
بینی که جهان به حیرت آید - در حلقه خلق آن جهانی
مه را ز فلک فروفرستد - در مجلسشان به ارمغانی
و آن زهره نوای خوش برآورد - کو مطرب کیست آسمانی
این ها به همند و ما به خلوت - با دلبر خوب پرمعانی
رخ بر رخ ما نهاد آن شه - و آن باقی را تو خود بدانی
آن شاه که است شمس تبریز - آن خسرو ملک بی نشانی