دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

منم بی نفی رفته در ثبوتی - منم در محشر و در لا یموتی

چو یوسف بر شدم از قعر چاهی - چو یونس سر زدم از بطن حوتی
چنان گشتم ز مستی و خرابی - که خاکی را نمی دانم ز آبی
در این خانه نمی یابم کسی را - تو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست - نمی دانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی - به ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی - از آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابی - مرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن را - اگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بی حد بین به بازار - اگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سوالی - چو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده تو - از آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی - ببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی - تو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدی - وگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و می گو - شبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیرد - بگو والله اعلم بالصواب

نسیم عشق شمس الدین وزیدی - بتو بوی جگر در چین رسیدی

تو را بر روی دل زان بوی عشقش - هزاران گلشن سودا رمیدی
به سودای جمال گلشن تو - روانها پا برهنه می دویدی
در آن ره کو دویدی هر زمانی - به هر منزل شراب نو چشیدی
گرفتی بال و پرش در چشیدن - بسی قوت که تا او خوش پریدی
در آن منزل که زان شربت نبودی - ندانستی همو که می مکیدی
که هم او محرم بود و نبودی - چو مرغ نیم بسمل می طپیدی
ولیکن از درون آن طپیدن - درون جان او لذت مزیدی
چنانکه از خلوت لذت پذیره - در آن آگه نباشد چون تنیدی
از آن لذت سراییدی سرودی - که آن را حیله جان او شنیدی
چه بشنیدی شدی او سوی تبریز - بدادی جان و دل عشقش خریدی

ای لعل لب تو را بهانی - و آنجا که تویی بجز عطانی

گویم سخن لب تو یا نی - ای لعل لب تو را بها نی
ای گفته ما غلام آن دم - کان جا همگی تویی و ما نی
این جا که منم بجز خطا نی - و آن جا که تویی بجز عطا نی
این جا گفتن ز روی جسم است - و آن جا همه هستی است جا نی
سیاره همی روند پا نی - صد مشک روانه و سقا نی
رنجورانند همچو ایوب - دریافته صحت و دوا نی
بی چشمانند همچو یعقوب - بینا شده چشم و توتیا نی
ره پویانند همچو ماهی - بینند طریق ها ضیا نی
از رشک تو من دهان ببستم - شرح تو رسد به منتها نی
خاموش شود مگو فراوان - در دل تو بگو دوا دوانی
تبریز برو دوای جان کن - اکنون بروی دگر فضانی