دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گرم دیوانه و افگار خواهی - ورم رنجور زار و زار خواهی

ورم از عشق خود در هر دو عالم - معطل گشته و پیکار خواهی
هزاران بار در دریای پرخون - شده غرقاب و پس بر یار خواهی
شده پر آتشی بر جان بنده - حواس پنج و ارکان چار خواهی
همه گلزار عالم در دل من - شده در هجر تو چون خار خواهی
همه یاران ما را در غم ما - شده بیزار و با انکار خواهی
دلم را از سیه رویی خلقان - اگر می خسته و افکار خواهی
شد است این جمله اندر فرقت تو - وزین افزون اگر اظهار خواهی
خداوند شمس دین بازا که گه شد - بکن نظاره گر نظاره خواهی
شدم من خاک ره ای خاک تبریز - بکن پیغامم ار می باز خواهی

کریما تو گلی یا جمله قندی - که چون بینی مرا چون گل بخندی

عزیزا تو به بستان آن درختی - که چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی - که چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندم - تو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج است - ببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه بر درت گر چه مقیمم - چه چاره چوژن تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داری - که چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزد - دلا می سوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریز - که درد کهنه را تو سودمندی

مرا دل گشت شیدا ای افندی - کجا رفتی از اینجا ای افندی

مگر تو عقل بودی کز پی روح - شدی بر اوج اعلا ای افندی
بدیدم سایه ات را و ندیدم - بیان نور اسما ای افندی
ز هر برگ و شجر و صفت شنیدم - که می گفتند گویا ای افندی
مسلسل جعد مشکین تو دیدم - شدم مجنون و شیدا ای افندی
صباح الخیر زد بلبل کجایی - ز گل کردست غوغا ای افندی
خمش کن شمس تبریزی که از غیب - شدم اموات احیا ای افندی