دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

که را این زهره و یار است گویی - که گوید او تویی بی شک تو اویی

تو را چشم معانی احول آمد - خیالت زان کند با تو دورویی
تو پشت آینه دیدی همه عمر - به رویش در نگر تو مطلق اویی
تو آب روشنی بیرون ز چشمه - نداری جنبشی تا در سبویی
سبو بشکن مترس اینک لب جو - چو در جو آمدی، مطلق تو جویی
به باغستان وحدت آی کانجا - یک آیینه است چوگان و تو گویی
چو گویی کرد در میدان وحدت - چو گشتی همچو گو دیگر چه گویی
الا ای شمس دین یکدم عیان شو - که در عشقت سری دارم چو گویی

گرم دیوانه و افگار خواهی - ورم رنجور زار و زار خواهی

ورم از عشق خود در هر دو عالم - معطل گشته و پیکار خواهی
هزاران بار در دریای پرخون - شده غرقاب و پس بر یار خواهی
شده پر آتشی بر جان بنده - حواس پنج و ارکان چار خواهی
همه گلزار عالم در دل من - شده در هجر تو چون خار خواهی
همه یاران ما را در غم ما - شده بیزار و با انکار خواهی
دلم را از سیه رویی خلقان - اگر می خسته و افکار خواهی
شد است این جمله اندر فرقت تو - وزین افزون اگر اظهار خواهی
خداوند شمس دین بازا که گه شد - بکن نظاره گر نظاره خواهی
شدم من خاک ره ای خاک تبریز - بکن پیغامم ار می باز خواهی

کریما تو گلی یا جمله قندی - که چون بینی مرا چون گل بخندی

عزیزا تو به بستان آن درختی - که چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی - که چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندم - تو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج است - ببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه بر درت گر چه مقیمم - چه چاره چوژن تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داری - که چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزد - دلا می سوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریز - که درد کهنه را تو سودمندی