دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کسی کو را بود خلق خدایی - ازو یابند جانهای بقایی

به روزی پنج نوبت بر در او - همی کوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس - بیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردن - هر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
عنایت چون ز یزدان برتو باشد - چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟! - که جان بخشت کند از دلربایی
به جای راستی و صدق گیرند - خیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداری - کسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرار - همایان را همی بخشد همایی
ترا گردید رویش رزق باشد - به صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریز - که جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کردست - هم از وی چشم می دارم رهایی
که دست جان او چندان درازست - که عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانم - به عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمدا - بما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نور - من الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلا - و نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقی - طلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوما - قباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مرادا - و اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوما - حیوتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذاما - تکرم سیدی بالالبهاء
وآتانی علامته بعشق - دوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقی - تمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلالة ظلا علینا - فذاک جمیع طمعی وارنجایی
فحاشا بل عنایته بحور - غریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلال - و بالا لفاظ ما زج بالدماء

که را این زهره و یار است گویی - که گوید او تویی بی شک تو اویی

تو را چشم معانی احول آمد - خیالت زان کند با تو دورویی
تو پشت آینه دیدی همه عمر - به رویش در نگر تو مطلق اویی
تو آب روشنی بیرون ز چشمه - نداری جنبشی تا در سبویی
سبو بشکن مترس اینک لب جو - چو در جو آمدی، مطلق تو جویی
به باغستان وحدت آی کانجا - یک آیینه است چوگان و تو گویی
چو گویی کرد در میدان وحدت - چو گشتی همچو گو دیگر چه گویی
الا ای شمس دین یکدم عیان شو - که در عشقت سری دارم چو گویی

گرم دیوانه و افگار خواهی - ورم رنجور زار و زار خواهی

ورم از عشق خود در هر دو عالم - معطل گشته و پیکار خواهی
هزاران بار در دریای پرخون - شده غرقاب و پس بر یار خواهی
شده پر آتشی بر جان بنده - حواس پنج و ارکان چار خواهی
همه گلزار عالم در دل من - شده در هجر تو چون خار خواهی
همه یاران ما را در غم ما - شده بیزار و با انکار خواهی
دلم را از سیه رویی خلقان - اگر می خسته و افکار خواهی
شد است این جمله اندر فرقت تو - وزین افزون اگر اظهار خواهی
خداوند شمس دین بازا که گه شد - بکن نظاره گر نظاره خواهی
شدم من خاک ره ای خاک تبریز - بکن پیغامم ار می باز خواهی