دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز شمس الدین دلا بس دور دوری - ز دوری گوی همچون نفخ صوری

چو بودت می نگیرد در غم او - تو دیوی گرچه خود مانند حوری
ایا رخسار حسرت آر هر نور - عنین باشم که من گویم که نوری
ولیکن نو را چون رخ نمایی - درون نورها تو عید و سوری
ایا ای دل تو پیش آن سلیمان - میان بسته به خدمت همچو موری
چو دیدم روی او را گفتم این کیست - دلم از اندرون گفتا که کوری
دل من همچو موسی کلیم است - و یا تبریز تو مانند طوری
که او شیر حق ست اندر شکاری - تو مقبل بوده ای کور تو کوری
ازین بس چون شکار شیر گشتی - فراغت یافته از زرد زوری
به غفلت هست خفته بی خبر تو - به زیر سایه اش اندر حضوری
به ناگه ولوله بزمش بر آید - ز شر و شور بزمش تو بشوری
می نو ریز می گوید به خنده - که ای هشیار ازین سو بوزیوری
چو رفتی هر دو دست از عقل خود شو - که از عقل و خرد زان پس تو عوری

ز شمس الدین یکی خنجر بیاری - نشانی شان ز هر لشکر بیاری

وگر نی مستی این فتنه ها را - از آن جام می احمر بیاری
از آن جامی که کار عاشقان را - کند از حسن همچون زر بیاری
از آن احمر شود هجران سیه رو - برای آن سیه رو خر بیاری
سیاهی بر سیاهی او فزایم - برای او یکی مجمر بیاری
از آن پس پیش تخت بخت عاشق - قباد و خسرو و خنجر بیاری
هر آن کوبی سرست سرها دهندش - ور از پا سر بپیشم سر بیاری
اگر چون تیر نبود راست در عشق - اگر ما هست چون چنبر بیاری

ز شمس الدین ببین وصف خدایی - که می جوشد به دریای بقایی

در آن دریا ز بس لطف و عجائب - ضیاها کم کند در وی ضیایی
ز بهر ناز کی جانها را - بخارش می کند هر دم صبایی
در آن باد صبا اجزای عاشق - گشاده بین تو شهپر عطایی
همی روید ز نقش خوب حوری - همی زاید زنم ترک خطایی
غذاشان هم از آن دریای صافی - چنان کاندر خضر اسب چرایی
برسته بر لب ساحل از آن نم - شقایقها و گلهای سمایی
زهی دریا زهی موج و زهی فر - زهی جان بخش و انوار رضایی
گهی پران شده طاوس جانها - در آن ساحل چو مرغان هوایی
ز پر و بال شان آفاق روشن - ز برق و تابش و لمع صفایی
سوی تبریز می پرند ایشان - ز بهر شکر و حمد باوفایی