دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چو دلشادم به دلدار خدایی - خدایا تو نگهدار از جدایی

بیا ای خواجه بنگر یار ما را - چو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازی - وگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلند - سوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندند - ز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی را - شکسته اختری در بی وفایی
وگر مه را نداند ماه ماه است - چگونه مه نه ارضی نی سمایی
که ارضی و سمایی را غروب است - فتد بی اختیارش اختفایی
ظهور و اختفای ماه جانی - به دست او است در قدرت نمایی
بسوز ای تن که جان را چون سپندی - به دفع چشم بد چون کیمیایی
که چشم بد بجز بر جسم ناید - به معنی کی رسد چشم هوایی
کناری گیرمش در جامه تن - که جان را زو است هر دم جان فزایی
خیالت هر دمی این جاست با ما - هلا ای شمس تبریزی کجایی

خداوندا خداوند جهانی - خداوند زمین و آسمانی

خدای شرق و غرب و بر و بحری - خدای فوق و تحت و انس و جانی
منزه پادشاه بی نظیری - خداوند مکان و لامکانی
جهان اول نبود آخر تو بودی - جهان آخر نماند تو بمانی
نماند زنده در عالم خلایق - تو حی لایموت جاودانی
گهی آتش نهی در سنگ و پولاد - میان هر دوشان آتش جهانی
میان سنگ کرمی آفرینی - برای هر دوشان روزی رسانی
دهی ایوب را اندر بلا صبر - که با کرمان کند او مهربانی
یکی پیغمبری را تخت در مصر - یکی پیغمبری سازی شبانی
محمد را شب معراج یک شب - هزاران شربت وصلش چشانی
یکی را گنج بی رنجی دهی تو - بناز و نعمتش می پرورانی
یکی را از برای یک شکم نان - بگرد جمله عالم می دوانی
خمش کن تا توانی شمس تبریز - مگر خود را ز سودا وارهانی

خداوند شمس دین لطفی بکردی - برآوردی ز بحر هجر گردی

ز هر قطره از آن گرد لطیفش - شدی روحانیی بس شیر مردی
که از مردی حجبهای شما را - مثال لقمه نانی بخوردی
ز بعد آن حجاب نور دیدی - از آن بر هم گذشتی همچو مردی
رسیدی تا بساط صدر آن شه - که آن را نیست از آفت نوردی
بدیدی نازنینی شاهزاده - به جایش ره نبردی گرم و سردی
درون جان شاهان از فراقش - ز عشق روی آن خورشید دردی
چو دید آن نطع او را همچو چرخی - چو استاره بدانجا طرفه مردی
از آن بر دست وصفش سرخ رویی - وزان بر دست هجرش روی زردی
چو نفس چون جعل در خون باشد - بهار از گلشنش تبریز وردی