دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو گرگی کار چوپان را چه دانی - تو موشی موسی جان را چه دانی

تو در اصل یزید و کان شرکی - مسلمانی مسلمان را چه دانی
چو گاو و اشتر و حمال دیوی - نرستی از خر انسان را چه دانی
چو شیطان رهزن نفس تو گشت است - تو خود گو نور ایمان را چه دانی
چو پیش روی او قربان نگشتی - تو قوچی عید قربان را چه دانی
چه تو اندر تنور غم بخفتی - تو مر دلهای بریان را چه دانی
چو شغاد دل نفست نگشتی - تو رسم خان و خاقان را چه دانی
تجلی کرد خالق بر تو ای شیخ - تو دیوی نور سبحان را چه دانی
برو عارف همای بیدلان شو - تو باز چتر سلطان را چه دانی
خمش باش و غم کردار خود خور - تو مرار شاد اقران را چه دانی

تو عشق شمس دین داری نهانی - نه تو تنهاش عاشق در جهانی

تو پیدا کن که تا یاران ببینی - به عشق او زمین و آسمانی
چو فخرست عشق او در هر دو عالم - تو عشقش را چو در خلوت کشانی
ز زخم منکران تو چون نباشی - تو کی یابی ز عشق او امانی
که تا در نشکند روح طبیعی - نباشد مر تو را راحات جانی
ز غمزه منکران تا بر نسوزی - کجا یابی تو عمر دلستانی
که عشق شه هزاران ناز دارد - تو پنداری گشادست رایگانی
دل جمله مهان در هم شکن تا - از آن دلبر تو رمزی را بدانی
ز بهر خاک تبریزی صفایی - رها کن تازگی و این چنانی

جمال جان شمس الدین چو جانی - چه جان گر جان بود او خود جهانی

چو دیدم ناگهانی خوبی او - شدم بی خود در آن خوبی زمانی
خودی شکرینش با خودی کرد - ز هست خود ببخشد او روانی
روانی او دل افسرده ام را - به مانند روان کرده روانی
روان شیر گیری شیر مستی - همه عشق لطیفی شادمانی
از آن اسرار کان جان و روان گفت - چگونه باز گوید ترجمانی
به خانه رازها آن ماند پنهان - ولیکن بر تواش چون مهربانی
اسیر شهوتان را پرتو او - کند او کامکاری کامرانی
برو از خود به مستی شان همانه - به خود نایند الا هر قرانی
کمان عقل بینی بس شکسته - چو جست آن تیر غمزه اش از کمانی
زند از تیغ می گر او دل عقل - نباشد عقل را از وی امانی
بگیرد شرق و غرب از شادمانی - بدارد خود نیابی کس عمانی
ز قعر دوزخ غم رو نماید - ز رضوان هوای او جنانی
معاذ الله که در تو زیر عالم - بود در هیچ عصری آنچنانی