دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به یک مستی خود در صد گناهی - بیاد نیست شو گر مرد راهی

درین عالم ممان با این گدایی - بیا کاندر جهان عشق شاهی
ز اثنینی تست آخر که دائم - یه یا رب یا ربی و یا الهی
سلیمانی ولیکن خاتمت کو - اگر چه یوسفی لیکن به چاهی
سیه رو شو بسان مردم چشم - ز سر تا پا فرو شو در سیاهی
به مقصودت نبردی راه هرگز - از آن با گریه و با سوز و آهی
گدای حضرت سلطان ما باش - که یابی زان گدایی پادشاهی
بیا و خاک شو بر درگه شمس - از آن درگه طلب کن هر چه خواهی

تو از ما نازنینا بی نیازی - چو عشق و بحر حسن و کبر و نازی

که می گردد در آتش جان عشاق - به جز آتش نیابد سرفرازی
که پر شمع ست و مشعل جان عشاق - لطیف و صافی و پاک و نمازی
شدم خاموش با خود شمس تبریز - مرا گوید که برگو ای نیازی

تو از جانی ولی جان را ندانی - ز جانانی و جانان را ندانی

اگر جان را ندانی بس عجب نیست - عجب اینست کانان را ندانی
تو اعیانی و اعیان را نبینی - تو اکوانی و اکوان را ندانی
سریر ملک امکان را تو داری - اگر چه ملک امکان را ندانی
تویی گوهر نهان در کان عالم - اگر چه گوهری کان را ندانی
تو را هر لحظه مهمان می رسد دوست - چه سود اما که مهمان را ندانی
به جان در کوی جانان گاه و بیگاه - به جولانی و جولان را ندانی
تو داری بهر درد خویش درمان - چه درمانی که درمان را ندانی
تو عین جمله اعیانی ولیکن - چه حاصل عین اعیان را ندانی
توی ای شمس بیدل مرد میدان - اگر چه مرد میدان را ندانی