دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بگردان جام عشق ای شهره ساقی - نه بگذار از وجودم هیچ باقی

می زر نی می آن عشق چون زر - که تا ویران کند جان نفاقی
مباش آهسته ای ساقی تو بشتاب - که مطرب می زند پرده عشاقی
ز اوصافم مکن زان می تو طاقی - که جانم رفت در سودای طاقی
که تا جفت تنم می بایدم کرد - درین زندان آب و گل مشاقی
ایا ساقی نه اندر عشق آن شه - تو با جانم بگویش هم وثاقی
چو در هنگام وصلش جفت بودی - چرا اکنون تو در قصد طلاقی
مگر نزدیک صدر شمس دینم - تو را با من نیفتد خود تلاقی
وگر نی پیش او گویم من از تو - چنین ظلمی که می آرد خناقی
مکن این جور گردان گر صراحی - که تا باشد میم اندر تراقی
همی خواهم که جان در شکر تبریز - به پرواز قفصهای تراقی

به یک مستی خود در صد گناهی - بیاد نیست شو گر مرد راهی

درین عالم ممان با این گدایی - بیا کاندر جهان عشق شاهی
ز اثنینی تست آخر که دائم - یه یا رب یا ربی و یا الهی
سلیمانی ولیکن خاتمت کو - اگر چه یوسفی لیکن به چاهی
سیه رو شو بسان مردم چشم - ز سر تا پا فرو شو در سیاهی
به مقصودت نبردی راه هرگز - از آن با گریه و با سوز و آهی
گدای حضرت سلطان ما باش - که یابی زان گدایی پادشاهی
بیا و خاک شو بر درگه شمس - از آن درگه طلب کن هر چه خواهی

تو از ما نازنینا بی نیازی - چو عشق و بحر حسن و کبر و نازی

که می گردد در آتش جان عشاق - به جز آتش نیابد سرفرازی
که پر شمع ست و مشعل جان عشاق - لطیف و صافی و پاک و نمازی
شدم خاموش با خود شمس تبریز - مرا گوید که برگو ای نیازی