دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به صورت گر چه تو از ما جدایی - به معنی گر خدای عین مایی

برون چون نیستی یکدم ز خانه - نباشم منتظر کز در در آیی
تو ما را بر زمین باغی و جویی - تو ما را ماه و خورشید سمایی
تو ما را هم فراقی هم وصالی - تو ما را هم جفایی هم وفایی
تو ما را هم جحیمی هم نعیمی - تو ما را هم جراحت هم دوایی
هر آن نقشی که تو در پیش آری - شناسم من تو را در هر چه آیی
بهر تلبیس کایی پیش خلقان - بر آن کس که بپوشد که در آیی
چگونه جان نداند جان جان را - که چشم است او و جان روشنایی
دلا می گوی در عشقش غزلها - چنانکه گفت عطار و سنایی

بدام زلف چون دام افندی - در افتادم به هنگام افندی

بنوشیدیم می از ساغر جان - لبالب از می و جام افندی
اگر جامی درین آتش بسوزی - که صد پخته بود خام افندی
سحرگه آن چراغ عالم افروز - بر آید از سر بام افندی
نماید چهره ای از نور پیدا - که آن نورش بود بام افندی
چو کام اوست ما را کشته دیدن - مراد ما همه کام افندی
چو شیرینست و چرب این کام جانم - ز ذوق شهد و بادام افندی
خمش کن ای که در ظلمت ندیدی - جمال نور در شام افندی
چو شمس الدین تبریزی در آید - شود جانم پر الهام افندی
شود حرز روان اهل توحید - ز جمله اسپ ها نام افندی

به پیش شمس دین چون اندر آیی - اگر چون خاک باشی چون زر آیی

وگر تو زر بیابی پیش لطفش - از آن زری گذشتی گوهر آیی
اگر چه جوشکافی از شرابش - چو خوردی بیشتر تو خوشتر آیی
درون نور میرانی چو خورشید - بهر برجی که آیی انور آیی
همی رو برج برج و خانه خانه - که تا در بحر جمله آذر آیی
تو خورشید از ضیای بحر آذر - مکدر بر مثال اختر آیی
اگر چه شاه باشی بر فلک تو - در آن دریای آذر چاکر آیی
در آن دریای آذر چون شدی جست - به دریاهای نور اخضر آیی
شبستان گرفتاران غم را - تو لعل شب فروز احمر آیی
بدانی کین همه آغاز کار است - اگر تبریز سوی سنجر آیی