دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به دلداری مرا از من برآری - من او گشتم بگو با او چه داری

میان ما چو تو مویی نبینی - تو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا - نباشد عار گر بحری است عاری
بیا ای دست اندر آب کرده - کلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونه - که باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق - روا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آنگه بر لب عشق - چو ساکن گشته ای در بی قراری
مکن یاد کسی ای جان شیرین - که نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگر - نداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردم - در آن موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریز - بیا در کار گر تو مرد کاری

بگو ای تازه رو، کم کن ملولی - که تو رو تازه از اصل اصولی

خیالی گول گیری گر بیاید - چنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیش از دل برون کن - که تا عبرت بگیرد هر فصولی
خیال بد رسول دیو باشد - تو او را توبه ی ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتی - ترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشن - خیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او بمالی - ترا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارند - سبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیول - فدسوها ثقاتی! فی السقول
خیالات مضلات کذاب - لحاها الله ربی بالافول
فطوبی للذی یعلو علاه - و یقطع عرقها قبل الحصول
الهی قدیمی علی - صفی القلب من غش الغلول
علی الله بیان ما نظمنا - مفاعیلن مفاعیلن فعولی

نخوردم از کف دلبر شرابی - شه معنی و در صورت خرابی

گزیدم آتش پنهان پنهان - کز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتم - ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گردد - به مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نموده ست - که سیصد مه نبیند آن به خوابی
منم غرقه به بحر انگبینی - که زنبور از کفش یابد لعابی
بهشت اندر رهش کمتر حجابی - خرد پیش مهش کمتر سحابی
جهان را جمله آب صاف می بین - که ماهی می درخشد اندر آبی
اگر با شمس تبریزی نشینی - از آن مه بر تو تابد ماهتابی