دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ایا ای فر ذات ذوالجلالی - به بینایی کمال اندر کمالی

برای روحها آب حیاتی - به باغ عقلها همچو زلالی
همی خواند تو را جان که دلیلم - تو از مستی و خوبی در دلالی
چگونه گویمت خورشید کیوان - که تو خورشید بی عزل و زوالی
ایا خورشید رفتی خدمت او - بدید خویش را که بی مجالی
ایا ای سحر خونریزی واستم - که هر سو چشم مستش را حلالی
خرد می خواست تا اندازه گیرد - جمالت را زهی عقل جمالی
نشاید عقل را در پیش حسنت - به جز با لؤلؤ لفظ تو لالی
وگر اندر جوالی خود رود عقل - و پندارد تو را کاندر جوالی
نداند آن قدر کاندر جوابش - نگنجد بحرهای لا یزالی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی - جنت و لا تحدث من جنونی

نه چون ماندست ما را، نی چگونه - ندانم تو دلاراما که چونی
رایت الناس للدنیا زبونا - و ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همی باش - که عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری - و ما للخلق یا صاحی کنونی
اگر عشقم درون آرام گیرد - کجا بیندم این خلق برونی
و مادام الهوی تغلی فوادی - فلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کن - که هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالی - خراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق است - که رانندش درین دریایی خونی
لتبریزی شمس الدین قصدی - انادیهم، خذونی اوصلونی

به دلداری مرا از من برآری - من او گشتم بگو با او چه داری

میان ما چو تو مویی نبینی - تو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا - نباشد عار گر بحری است عاری
بیا ای دست اندر آب کرده - کلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونه - که باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق - روا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آنگه بر لب عشق - چو ساکن گشته ای در بی قراری
مکن یاد کسی ای جان شیرین - که نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگر - نداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردم - در آن موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریز - بیا در کار گر تو مرد کاری