دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا من عشق تشریفی و عیدی - تعالوا نحو عشق منستزید

دعانا من تعالی عن حدود - نجی المحدود بالعین الحدید
دعانا بحر ذی ماء فرات - فانکرنا التیمم بالصعید
دعانا خالق کل دعاء - تخاسر عندنا کل بعید
نسینا کل شی مذ ذکرنا - مقامات تعالت عن ندید
بدایات نهایات لدیها - مجال الروح فی جد جدید
خمش کن کز تف خورشید مشرق - اگر چه خام بودی می پزیدی

ایا ای فر ذات ذوالجلالی - به بینایی کمال اندر کمالی

برای روحها آب حیاتی - به باغ عقلها همچو زلالی
همی خواند تو را جان که دلیلم - تو از مستی و خوبی در دلالی
چگونه گویمت خورشید کیوان - که تو خورشید بی عزل و زوالی
ایا خورشید رفتی خدمت او - بدید خویش را که بی مجالی
ایا ای سحر خونریزی واستم - که هر سو چشم مستش را حلالی
خرد می خواست تا اندازه گیرد - جمالت را زهی عقل جمالی
نشاید عقل را در پیش حسنت - به جز با لؤلؤ لفظ تو لالی
وگر اندر جوالی خود رود عقل - و پندارد تو را کاندر جوالی
نداند آن قدر کاندر جوابش - نگنجد بحرهای لا یزالی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی - جنت و لا تحدث من جنونی

نه چون ماندست ما را، نی چگونه - ندانم تو دلاراما که چونی
رایت الناس للدنیا زبونا - و ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همی باش - که عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری - و ما للخلق یا صاحی کنونی
اگر عشقم درون آرام گیرد - کجا بیندم این خلق برونی
و مادام الهوی تغلی فوادی - فلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کن - که هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالی - خراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق است - که رانندش درین دریایی خونی
لتبریزی شمس الدین قصدی - انادیهم، خذونی اوصلونی