دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر مخدوم من اندر پرستی - منم با چرخ گردون سر برستی

خداوند شمس دین کز خاک پایش - مرا تاج سلیمان بر سرستی
خوشستم عشق سیمین بر ولیکن - سبک روح و مبارک پیکرستی
اگر مرگ از حیاتش نم گرفتی - همایون مورد و خوش مصدرستی
اگر لطفش بباریدی برین خاک - چو فردوسی بدی و اغبرستی
به روضه وصل او گرمی چریدی - براق همتم کی لاغرستی
ازو گر یافتی دیو التفاتی - ز گنجش به بدی کام زرستی
اگر خاک از قدومش واقفستی - همه اجزاش ریحان گسترستی
زمین و کوه کی بر جای ماندی - به سوی چاه اوشان گر پرستی
اگر حلقه به گوش امر بودی - تن من همچو حلقه بر درستی
مرا خود کی امید عفو بودی - ز خارم هم لحاف و بسترستی
جهان گر زانچه من دیدم بدیدی - جهان مر آن جهان را مفخرستی
وگر غیرت نمودی ارمغانی - ز غیرت خارهای خاورستی
اگر برعکس رویش را بدیدی - درو تلخی نماندی کوثرستی
به گورستان نظر کردی بدان چشم - همان ساعت خیالش محشرستی
سر رستم بپوشیدی به معجر - اگر چه رستمم در چادرستی
و گر جا در نمودی عکس مردیش - سر شیران به زیر معجرستی
دلم چندین بسوزیدی ز عشقش - گر از وصفش یکی در دیگرستی
اگر خالی بدی از وی برویی - به دیدارش دو دیده انورستی
هزاران سجده آن کس را پیاپی - به جان و دیده ها هم در خورستی
سمندر شکل گشتی جمله عالم - اگر از آذرش در آذرستی
ز سر می نکردی نیک روشن - به دل بر موج خون گر کمترستی
ز هجرانش زبانم بار دارد - وگر نی سر عشقش دفترستی
سر راهت نبودی خاک تبریز - عبیر مشک و رود و عنبرستی
نثاری کردمی بر خاک تبریز - گرم انبارهای جوهرستی

الا من عشق تشریفی و عیدی - تعالوا نحو عشق منستزید

دعانا من تعالی عن حدود - نجی المحدود بالعین الحدید
دعانا بحر ذی ماء فرات - فانکرنا التیمم بالصعید
دعانا خالق کل دعاء - تخاسر عندنا کل بعید
نسینا کل شی مذ ذکرنا - مقامات تعالت عن ندید
بدایات نهایات لدیها - مجال الروح فی جد جدید
خمش کن کز تف خورشید مشرق - اگر چه خام بودی می پزیدی

ایا ای فر ذات ذوالجلالی - به بینایی کمال اندر کمالی

برای روحها آب حیاتی - به باغ عقلها همچو زلالی
همی خواند تو را جان که دلیلم - تو از مستی و خوبی در دلالی
چگونه گویمت خورشید کیوان - که تو خورشید بی عزل و زوالی
ایا خورشید رفتی خدمت او - بدید خویش را که بی مجالی
ایا ای سحر خونریزی واستم - که هر سو چشم مستش را حلالی
خرد می خواست تا اندازه گیرد - جمالت را زهی عقل جمالی
نشاید عقل را در پیش حسنت - به جز با لؤلؤ لفظ تو لالی
وگر اندر جوالی خود رود عقل - و پندارد تو را کاندر جوالی
نداند آن قدر کاندر جوابش - نگنجد بحرهای لا یزالی