دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اتی النیروز مسرورالجنان - یحاکی لطفه لطف الجنان

بهار از پرده ی غم جست بیرون - به کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی - خذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آنست - که می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی - وللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمزست موزون - چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لان ضیعت عمرا قبل هذا - تدارک ما مضی فی ذاالزمان
مران از گوش صوت ارغنون - مده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم - باصوات المثالث والمسانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی - فرو مگذار این را تا توانی
ز جام عشق شمس الدین شوی مست - اگر از فرقه زنده دلانی

ایا ای دل غلام شمس دینی - تو سرمست مدام شمس دینی

سراسر پر شدستی از سرابش - که پنداری تو جام شمس دینی
ایا بزمی که مست توست گردون - تو هم مست نظام شمس دینی
ایا ای سحر و جان بخشی و بینش - و قدرت ها که رام شمس دینی
ایا ای دوستکانیهای ماده - ولیکن در لگام شمس دینی
براق می اگر چه تند و تیزی - چنین جوشان ز کام شمس دینی
چنین با ساده رویان سر به سر تو - به زیر بند دام شمس دینی
تو و صد همچو تو از عشق رویش - نشسته در قوام شمس دینی

ایا ای جام کوته چشم فانی - تو خواهی تا ضمیر غیب خوانی

ازین دریای اسرار پر آتش - بکن پرهیز وگر نی خود تو دانی
هنوز اینی ببین خود را تو بنگر - سپندار از هوس آنی که دانی
تو با آن نور صافی سر بکشتی - برین بحر پر آتش تا برانی
که گر چون جان شوی تو خود سبک رو - هماره سوخته خرمن بمانی
تو جسمی بر تو زد پرتو ز جانی - تو پنداری سراسر گشته جانی
چو آن پرتو به پیوند و باصلش - تو خود بینی به دیده که همانی
چو آهن سرخ شد همرنگ آتش - از آن پرتو که دادش یک زمانی
چو از آتش بماند یک زمانی - بود آهن ز دوری مکانی
مگر از آتش مخدوم جانی - خداوند شمس دین آسمانی
که آتش های او مر آهنان را - کند زر شرارانگیز کانی