دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا ای آب حیوان از نوایی - همی گردان مرا چون آسیایی

چنین می کن که تا بادا چنین باد - پریشان دل به جایی من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادی - نپرد برگ که بی کهربایی
چو کاهی جز به بادی می نجنبد - کجا جنبد جهانی بی هوایی
همه اجزای عالم عاشقانند - و هر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویند - نشاید گفت سر جز با سزایی
چراخواران چراشان هم چراخوار - ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی
نه موران با سلیمان راز گفتند - نه با داوود می زد که صدایی
اگر این آسمان عاشق نبودی - نبودی سینه او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی - نبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشق اندی - نرستی از دل هر دو گیاهی
اگر دریا ز عشق آگه نبودی - قراری داشتی آخر به جایی
تو عاشق باش تا عاشق شناسی - وفا کن تا ببینی باوفایی
نپذرفت آسمان بار امانت - که عاشق بود و ترسید از خطایی
چو شاهم شمس تبریزی نباشد - دو عالم را نباشد خود صدایی

اتی النیروز مسرورالجنان - یحاکی لطفه لطف الجنان

بهار از پرده ی غم جست بیرون - به کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی - خذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آنست - که می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی - وللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمزست موزون - چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لان ضیعت عمرا قبل هذا - تدارک ما مضی فی ذاالزمان
مران از گوش صوت ارغنون - مده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم - باصوات المثالث والمسانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی - فرو مگذار این را تا توانی
ز جام عشق شمس الدین شوی مست - اگر از فرقه زنده دلانی

ایا ای دل غلام شمس دینی - تو سرمست مدام شمس دینی

سراسر پر شدستی از سرابش - که پنداری تو جام شمس دینی
ایا بزمی که مست توست گردون - تو هم مست نظام شمس دینی
ایا ای سحر و جان بخشی و بینش - و قدرت ها که رام شمس دینی
ایا ای دوستکانیهای ماده - ولیکن در لگام شمس دینی
براق می اگر چه تند و تیزی - چنین جوشان ز کام شمس دینی
چنین با ساده رویان سر به سر تو - به زیر بند دام شمس دینی
تو و صد همچو تو از عشق رویش - نشسته در قوام شمس دینی